یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مامان تقسیم بر سه 1


همه چیز در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد . نمیشد گفت برج ولی محسن رولبه پشت بوم یه ساختمون ده طبقه بیست واحده ای که خودش نظارت بر ساخت اونو به عهده داشت نشسته بود و پشت به خیابون و رو به من از آرزوهای دور و درازش می گفت . بهش می گفتم دیگه بسه این قدر خودتو خسته نکن . این ده سالی که شغلت اینه و افتادی تو ساختمون سازی کلی سود کردی و واسه هرکدوم از ما یه چیزی کنار گذاشتی -مهسا من سه تا پسر دارم . باید واسم سه تا دختر هم بیاری . می خوام اون قدر داشته باشم که همه شون تو ناز و نعمت باشند . -عزیزم دست من که نیست برات دختر بیارم . تو اگه همین الان بیست تا بچه دیگه هم داشته باشی همه شون می تونن بهترین زندگی رو داشته باشن . بیایریم خونه شاممونو بخوریم که بچه ها منتظرن . واسه چند لحظه سرمو انداختم پایین ودوباره سرمو بالا گرفتم . هرچی صداش زدم اونو ندیدم . نگران شدم خدایا اون که همین الان روبروم بود . من رو صندلی نشسته بودم و اون رولبه بی حفاظ .. نگران شده بودم . اگه می خواست بره پایین من باید حتما می دیدمش .. یه فکر بد و وحشتناکی افتاد تو سرم . از بلندی خیابونو نگاه کردم . هیچ چیز مشخص نبود . فقط در زیر نور تیر برق جمعیت زیادی رو دیدم که دور چیزی یا کسی رو گرفتن . محسن از پشت رفته بود . مفت مفت زندگیشو از دست داده بود و منو با بچه هام تنها گذاشت . باورم نمی شد . تا چند روز به زحمت با کسی حرف می زدم . سی و چهار سالش بود . فقط یه سال ازم بزرگتر بود . با همه مشغله عاشق من و پسراش بود . واسه اونا یه دوست بود یه برادر . نمیتونستم تو مجالس عزاداریش شرکت کنم . باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . اون رفت و منو با سه تا پسر تنها گذاشت . حاضر بودم این دار ایی بی حد و حصری رو که برام گذاشته و برای بچه هاش همه رو بدم و اون بر گرده . معین , مبین و میلاد 13 , 11 و 9 ساله بودند . همه در آغاز دوران نوجوانی خودشون . پدر باهاشون فوتبال می کرد باهم شنا می کردند . حتی محسن اونا رو می برد به حموم . به معین می گفتم پسر تو دیگه بزرگ شدی ولی می گفت واسه بابام همیشه کوچولو می مونم . به منم خیلی توجه می کرد . محسن عادت داشت که هر شب باهم سکس داشته باشیم . در سخت ترین شرایط هر وقت هم که خودش خسته بود و حال و حوصله ای نداشت از توجه به من غافل نمی موند . رفتنشو باور نداشتم . تا چند ماهی داشتم کار های باقیمونده اشو راس و ریس می کردم . چکهاشو وصول می کردم و اونایی رو که داده بود دست مردم پاس می کردم . یواش یواش دایره فعالیتها رو به حداقل و صفر رسوندم . دیگه می خواستم به پسرام برسم . بااونا می رفتم پیک نیک . با اونا فوتبال می کردم . شطرنج می کردم . به حرف دلشون گوش می دادم . نمی شد گفت کدومشون به پدر وابستگی بیشتری داشتند . فقط اینو حس می کردم که معین بیشتر از همه زجر کشیده و میلاد چون سنش کمتربوده تونسته راحت تر با مسئله کنار بیاد . محسن یه مهندس خبره بود و همه دوستش داشتند . آدم سالمی هم بود . هرچه بود من دیگه شوهر نداشتم . بااین که خیلی جوون و خوشگل بودم و اصلا بهم نمیومد که 33 ساله باشم وخیلی کمتر از این نشون می دادم ولی دوست نداشتم که دوباره ازدواج کنم . به سکس و رابطه جنسی هم که اصلا فکر نمی کردم . اونو واسه خودم یه گناه می دونستم حتی فکر کردن به اونو . یعنی به سکسو . دیگه به خودم نمی رسیدم . تو عروسی ها شرکت نمی کردم با همه اینا هنوزم جذاب و تو دل برو بودم . خیلی ها می خواستند خودشونو بهم بچسبونن . می خواستن باهام حال کنن . فکر کردند چون مادر سه تا پسر بزرگم خیلی راحت باج می دم . در یه مورد هم یکی بود که تو دوران دبیرستان عاشقم بود وهنوز دوستم داشت . هنوز ازدواج نکرده بود . با این شرایط من کنار میومد ودوست داشت که باهام از دواج کنه ولی من دوست نداشتم . با پسرام عشق می کردم .. اونا دیگه همه چیز من بودند .. واقعا نمی دونستم شوهرم چند واحد آپارتمان واسمون گذاشته . هر چند وقت در میون با یکی دو تا ملک جدید که متعلق به اون بود روبرو می شدم . راستش اصلا حال و حوصله پیگیری اموال و دارایی های اونو نداشتم . اون فقط یه خواهر داشت که در خارج از کشور زندگی می کرد و پدر و مادرش هم زنده بودند . منم فقط یه خواهر داشتم که اون هنوز ازدواج نکرده بود و هفت هشت سالی ازم کوچیکتر بود . ولی سعی داشتم زیاد پیش خونواده پدری و محسن نرم . در کنار بچه هام احساس امنیت می کردم .. خودم لیسانس ریاضی داشتم و می تونستم یه معلم خوبی واسه بچه هام در خیلی از درسا باشم . واسه این که یه خورده حسرت کار هایی رو که بابا واسشون انجام می داد رو نخورن اونا رو حموم هم می کردم .. اونا پسر بودن و من باید خیلی چیزا یادشون می دادم . چیزایی که یک پدر راحت تر و بهتر می تونه به پسراش آموزش بده . خیلی سخته که یه مادر غصه این چیزا رو هم بخوره . میگن خیلی از پسرا با مادرشون راحت ترن ولی خیلی از ریزه کاریهاست که نمیشه رک و پوست کنده گفت . من مبین و میلاد رو خیلی راحت تر حموم می کردم ولی معین به خورده بزرگتر بود . حس می کردم باید بالغ شده باشه . باباش یه چیزایی داشت در موردش بهم می گفت و اون این که معین ظاهرا مرد شده ولی فعلا هر وقت ازش می پرسم صورتش سرخ میشه و می خنده ولی می دونم عادتش اینه در هر موردی که سختشه یواش یواش جریانو به من میگه .. اجل امونش نداد ومنم دیگه فایل افکارم جایی برای این جور مسائل نداشت . ولی حموم کردن اون باعث شد که به این قضیه فکر کنم .. یه خورده صداش تغییر کرده بود و چند بار هم که تو اتاقش بود و من سر زده رفتم سراغش به دیدن من دستشو از تو شورتش در آورد . گاهی هم می دیدمش که کیرش تو شلوارش یه ورم خاصی پیدا کرده ..... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر