یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عاشق خاله جونم شدم


سلام من حميد هستم. داستاني رو که براتون ميخوام تعريف کنم مربوط ميشه به اولين سکس من. هر کسي تو زندگيش از يکي خوشش مياد که دوست داره با اون سکس داشته باشه. من هم عاشق خاله جووووووووونم شدم. من 1 خاله دارم که هر چي از خوشگلي اين حوري بگم کم گفتم. خاله من 35 سال سن داره ولي عين 1 دختر مونده. شما خودتون تجسم کنيد: قد بلند، پوست سفيد، عضلاتي کشيده، سينه هايي بزرگ، کون قلمبه، موهايي مشکي و لخت و بلند. شوهر خاله من با خاله ام چيزي حدود 25 سال اختلاف سن دارند يعني شوهر خالم چيزي حدود 63 سال سن داره (حيف همچين زني براش) خلاصه همين موضوع باعث شد که من شيطنتم گل کنه. با خودم گفتم همچين زني با اين خوشگلي رو چه جوري اين پيرمرد ميتونه ارضاش کنه. همش تو همين فکر بودم که تصميم گرفتم خودمو بيشتر به خالم نزديک کنم شايد يه چيزي نصيبم شد. از اون روز ديگه رفتم تو نخ خالم. هروقت که ميشد و موقعيت بود 1 جوري خودمو به بدن خالم ميرسوندم. وقتايي که تو ماشين بوديم من عمداً کاري ميکردم تا کنار خالم باشم. خلاصه يواش يواش متوجه شدم خالم هم بدش نمياد و اونم سر و گوشش ميخاره ولي جرات اينکه بهش بگم را نداشتم.
1 روز تو خونه تنها بودم تا اينکه صداي زنگ اومد. درو که باز کردم ديدم خالمه. بعد از سلام و احوال پرسي خالم گفت مامانت هست؟ گفتم نه رفته خريد ولي زود مياد حالا بيا تو خاله و خستگي در کن. اونم اومد تو. اول مانتوشو درآورد و نشت رو مبل. 1 لباس آستين بلند داشت که آستيناش توري بود و قشنگ ميشد زيرشو ديد. 1 دامن بلند هم داشت. من هم 1 شربت براش درست کردمو آوردم و عمداً نشستم دقيقاً کنارش طوري که پام به پاش چسبيده بود. خالم هيچي نگفت و از جاش تکون نخورد. دستمو گذاشتم روي شونه هاش و با لاله گوشش که گوشواره داشت بازي بازي کردم طوري که تابلو نباشه. هيچي نميگفت. کم کم ديدم اونم داره خوشش مياد ولي به روي خودش نمياورد. دست کردم کش موهاشو باز کردم (موهاشو دم اسبي بسته بود). بعد گفتم بزار خودم موهاتو ببندم. خالم هيچي نگفت. چون روي مبل بودم و پشت خالم به طرف من بود مسلط نبودم. خالم خودش فهميد و پشتشو چرخوند به طرف من. من هم پاهامو باز کردم طوري که کون تپلش بين پاهام قرار گرفت. کيرم داشت از شق درد ميترکيد. ديدم خيلي ضايعه و کيرم به کون خالم گير ميکنه اونو دادم لاي کش شورتم و سرگرم بازي با موهاش شدم نميدونيد چه حالي ميداد. يه لحظه موهاي خالمو کشيدم که يه دفعه 1 آهي کشيد که نزديک بود همون جا آبم بياد. تصميم گرفتم دلمو بزنم به دريا و از پشت سينه هاشو بگيرم و بچسبونمش به خودم ولي از بد شانسي من يهو صداي زنگ اومد.خالم خيلي حول شده بود و زود از وسط پام پاشد نشست اونور منم رفتم درو باز کردم. مامانم بود.خيلي اعصابم خورد شد.
از اين جريان 2،3 ماهي گذشت و هر روز علاقه من به خالم بيشتر ميشد. ولي جرات نميکردم بهش بگم. تا اينکه اون شب بياد موندني رسيد. شوهر خالم رفته بود مسافرت و چون خالم تنها بود من رفتم پيشش. موقع خواب که شد خالم رفت رختخوابا رو پهن کرد. جاي من و پسر خالمو که 12 سال از من کوچيکتر بود کنار هم پهن کرد و جاي خودشو يه ذره اونورتر پهن کرد. وقتي چراغا خاموش شد من همش حواسم به خالم بود. اصلاً خوابم نميبرد. بعد از 1 ساعت ديدم همه خوابيدن. منم خيلي حشري شده بودم طاقت نياوردم. پاشدم رفتم کنار خالم که پشتش به من بود. يکي، دو بار صداش زدم تا مطمئن بشم خوابيده خوابه خواب بود.دستمو گذاشتم روي کونش. واييييييي… چه کوني بود نرمه نرم. همينطوري کنارش دراز کشيدم و يواش يواش خودمو بهش ميماليدم. پتو رو کنار زدم و کيرمو رو شيار کونش بالا پايين ميکردم. نميدونيد چه حالي داشتم. زير دامنش 1 شلوارک داشت که خيلي نازک بود و از زيرش ميشد شورتشو ديد. اصلاً نميفهميدم دارم چي کار ميکونم. شلوارمو کشيدم پايين و کيرمو درآوردم. گذاشتمش لاي پاهاش وهي عقب و جلو مي کردم .. لاي پاش داغ بود. خيلي لذت ميبردم. اصلاً قابل وصف نيست. ديگه طاقت نياوردم و همه آبمو ريختم لاي پاش. خيلي ترسيدم. گفتم الآنه که بيدار بشه ولي بيدار نشد. پاشدم و اومدم سر جام دراز کشيدم ولي هنوز حشري بودم. هر جوري بود خوابيدم. صبح ساعت 6:30 بود که با صداي خداحافظي پسر خالم که داشت ميرفت مدرسه از خواب بيدار شدم. ولي چون خيلي خسته بودم باز خوابيدم. داشتم چرت ميزدم که يهو 1 چيز جالب ديدم. 1 لحظه خالمو ديدم که اومد توي اتاق فقط 1 شرت با 1 کرست داشت. فکر کردم خواب ميبينم. ولي بيدار بودم. فکر کردم ميخواد لباس عوض کنه خودمو به خواب زدم که يهو ديدم 1 چيزه نرمي بهم چسبيد؟؟؟ خالم لخت اومد منو از پشت بغل کرد و منو صدا کرد. حميد، حميد جان پاشو خاله برات صبحانه آوردم؟؟!! منم که ديگه خواب از سرم پريده بود برگشتم و رومو بهش کردم. شهوت تو صورتش موج ميزد. 1 دفعه لباشو گذاشت رو لبام و منم بوسيدمش. من که چندين سال منتظر همچين صحنه اي بودم ولش نکردم و با تمام توان لباشو ميمکيدم. زبونشو تو دهنم ميچرخوند. دست کردم تو موهاش و از پشت موهاشو کشيدم عقب تا گلوش بياد بالا. رفتم رو گلوش و گلوشو خوردم رسيدم به سينه هاش واي… باور نميکردم بعد از اين همه انتظار بتونم سينه هاشو ببينم. با ديدن کرستش وحشي شدم و کرستشو کشيدم طوري که پاره شد. خيلي لذت برد رفتم رو سينه هاش و با تمام توان سينه هاشو گاز گاز ميکردم و ميبوسيدم. خالم که داشت پرواز ميکرد. جيغ ميکشيد. حدود 1 ربع فقط سينه هاشو خوردم که ديدم 1 جيغ بلند کشيد، ارضا شده بود. برام جالب بود زني با اين سن نبايد به اين زودي ارضا بشه ولي بهش حق ميدادم چند سالي ميشد که 1 حال درست و حسابي نکرده بود آخه شوهرش پير بود. کم کم به هوش اومد من هنوز داشتم سينه هاشو ميخوردم. با اشاره گفت برم رو کسش. شرتش رو در آورد. عجب کسي بود. سفيد سفيد بدون 1 ذره مو. شروع کردم به ليسيدن. خيس خيس بود. آبه کسش همينجوري ميومد مزش خيلي خوب بود. زبونمو تا ته ميکردم تو کسش و در مياوردم. خالم فقط نفس نفس ميزد.1 دفعه پا شد و اومد جلو و کيرمو گرفت. تمام کيرمو کرد تو دهنش. مثل کير نديده ها ميخوردش. نميدونيد چه جوري کيرمو ميخورد. تخمامو ميکرد تو دهنش و ليس ميزد. من داشتم پرواز ميکردم. خالم ول کن نبود و همينجوري ميخورد. گفتم خاله بسه. گفت: خفه شو؟!! تو هم اگه تو اين چند سال با 1 کير خوابيده حال ميکردي به من حق ميدادي. همش ميگفت: جووووون چه کيري، مال خودمه… ديگه داشت آبم ميومد. گفتم خاله داره مياد، ديدم سرشو تکون داد، منم تمام آبمو تو دهنش خالي کردم، تمامشو تا آخرين قطره خورد. لباشو دور کيرم حلقه زده بود. خالم هنوز داشت با کيرم ور ميرفت. کيرم دوباره بلند شد. ديدم خالم پا شد و وسط پاهام نشست و کيرشو گذاشت لاي سينه هاي بزرگش. لاي سينه هاش از عرق خيس خيس بود و همين باعث شد که بيشتر ليز باشه. دست کرد لاي پاش و 1 کم ازآب کسشو لاي سينه هاش ماليد و کيرمو گذاشت لاي سينه هاش (پيشنهاد ميکنم حتما امتحان کنيد) سينه هاش خيلي نرم بودن. چند دقيقه گذشت. ميخواستم کسشو بليسم. ولي خالم ديگه طاقت نداشت، همش ميگفت: حميد کير ميخوام، زود باش… منم ديدم اين طوريه درازش کردم و پاهاشو باز کردم، کيرمو گذاشتم دم کسش ولي نميکردم تو، هي ميماليدم به کسش داشت ديونه ميشد، جيغ ميکشيد التماس ميکرد. تا اينکه خودش کيرمو گرفت گذاشت تو کسش. وايييييي… چقدر ليز و گرم بود. خيلي عالي بود. اوج لذت بود. همين طوري روش دراز کشيدم سينه هاشو ميليسيدم و لباشو ميخوردم بعدش خالم برگشت و به حالت سگي دراز کشيد کيرمو گذاشتم تو کسش و همينطوري که کسش رو جر ميدادم از عقب خم شدم و انگشتمو تو دهنش کردم. اونم خوشش اومد و اونو ليس ميزد. انگشتمو از دهنش در آوردم. خيس بود. کردمش تو سوراخ کونش. کونش زياد تنگ نبود ولي گشاد هم نبود يه کم که بازي کردم باز شد. بهش گفتم ميخوام بکنم تو کونت، گفت هر کار ميکوني فقط زود. کيرمو از کسش در آوردم. کيرم خيس خيس بود. گذاشتمش دم سوراخ کونش و با 1 فشار تا آخر رفت تو.1 آهي از ته دل کشيد. شروع کردم به تلمبه زدن. بعد از چند بار تلمبه زدن اين خالم بود که خودشو عقب و جلو ميکرد. بعد از حدود 15 دقيقه ديدم داره آبم مياد خالم فقط جيغ ميکشيد. گفتم خاله داره مياد. زود کيرمو از کونش
ن برد. من با بوسه هاي خالم بيدار شدم. وقتي چشامو باز کردم خالم گفت: صبحونه خوش مزه بود خاله؟؟؟ هر دو زديم زير خنده. از اون روز به بعد هر وقت فرصت ميشه خالم بهم زنگ ميزنه که صبحونه آماده، زود بيا؟؟؟

مامان ! خاله ! زشته1


اون روز من و مامان ناهارو دعوت بودیم خونه خاله اینا . بعد از ناهار مردا همه رفتن سر کار و من رفتم بگیرم بخوابم . این خاله جون ما مادر شوهر منم می شد . تازه همین چند ماه پیش بیست سالم تموم شده بود که با پسر خاله ام ازدواج کردم . من اسمم فرزانه هست و خاله فرشته و مامان فرشیده به ترتیب 42 و 44 سال سنشونه . یکی از یکی خوش پوست تر و خوش اندام تر . هیچوقت نمی شد گفت کدومشون خوشگل ترن . طبق معمول بعد از ظهر ها رفتم که بخوابم نمی دونم چرا اون روز نتونستم خوب بخوابم . یه نیم ساعتی رو این طرف و اون صرف کردم .. تا دیدم صدای شر شر آب میاد . سر و صدای دو نفرو هم می شنیدم . انگاری مامان و خاله بودند . به صدای بلند هم می خندیدند . -فرشیده می دونی فرزانه خوابه ؟/؟ -آره بابا اون بعد از ظهر ها تا دوساعت نخوابه برج زهر ماره خدا رو بنده نیست . پس بزن بریم .. اون آب کفو بیار نزدیک بمالم به کوست -مواظب باش تو کوسم نره چون کوسو می سوزونه . -دراز بکش فرشته که امروز اول خواهر بزرگت می خواد بهت حال بده و یه حال درست و حسابی . .. یعنی چه اینا دارن فیلم بازی می کنن یاحموم می کنن . تازه دوتایی شون همیشه تو صیه می کردن که با شکم پر حموم رفتن خوب نیست . با ترس و لرز و خجالت در باز رو یه خورده کنار دادم . خیلی بی خیال داشتن با هم ور می رفتن . کون قلمبه مامان تو دستای خاله جون یعنی همون مادر شوهر گلم بود و با کف دستش محکم به قاچاش می کوبید . هر دو تا هیکل سفید و خواستنی و تو دل برو .. ولی راستش از این کارشون خوشم نیومد . دو تا خواهر باهم لز داشته باشن ؟/؟ مگه چه تون کمه ؟/؟ شوهراتون که کشته مرده تونن و از بس شما رو میگان که دیگه سوراخ سوراختون کردن . دیگه چی میخواین . نتونستم اون وضعیتو ببینم ولی یه لحظه خاله فرشته کون مامان فرشیده رو از وسط باز کرد و زبونشو گذاشت روش -آهههههههه فرشته فرشته .. اون شیر تلفنی رو بیار بمال به کوسم کوسسسسم آخخخخخخ کوسسسسسم ... مامان بدبخت پس کیر بابا چیکاره هست که تو به شیر تلفنی متوسل شدی . خاک توسرتون نکنن . مایه خجالت و فضاحتین . آبروی من با شخصیتو بردین .. چیکار دارم حالا قرار نیست که با کسی حرف بزنم . -فرشته شیر تلفنی چیه . شیر یعنی کیر .. من و تو که اینجا هستیم دیگه صحبت بی وفایی نکن . امید وارم اینو خوب فهمیده باشی و تو گوشت فرو بره . -پس یه کاری بکن یه کاری که منم بتونم حال کنم . زود باش دارم از حال میرم خفه شدم . این پنجره کوچیک و نفس کش اینجا هم که چسبیده به پشت بومه وبازش می کنی انگار گرما میاد تو -فرشته چی میگی مگه چقدر می تونم درو بازکنم اگه فرزانه بیاد این ور چی -حالا کجا بود بیدار شه تازه اون فضول که نیست . فرهنگش بالاست کارم داشته باشه درم اگه باز باشه در می زنه . سرفه می کنه . من دخترمو بزرگش کردم و خوب می شناسمش . مامان فرشیده راست می گفت ولی فکر اینجاشو نکرده بود که من به جای فضول شدن ممکنه یه روزی کنجکاو شم . زود خودم پنهون کردم چون قرار بود یه خورده درو باز ترش کنند . راستش برامن زیاد فرقی نمی کرد . شاید سخت تر می شد که راحت تر نمی شد . یه روزنه کافی بود تا همه چی رو ببینم . بعد از رفتن خاله دوباره بر گشتم . شانس آوردم که حالت حموم طوری بود که اونا پشت به من قرار داشتند و سرشون طرف من نبود . حالا در ادامه کار شایدم تغییر پوزیشن می دادند . مامان رفت ته حموم وبه دیواره زیر دوش تکیه داد و خاله افتاد روش . خاله فرشته پشت به من بود ولی از اونجایی که فرشیده طاقباز و روزمین قرار داشت و هیکل خاله روش قرار داشت نمی تونست منو ببینه ولی شرایطشو داشت .. -پس تو می خواستی یه چیز تیز کوستو بخارونه . ببین خواهر این کوسم چطوره . یه یه هفته ای میشه که موی اونو نگرفتم یه خورده حالت سیخی پیدا کرده . نمی دونی چه حالی میده که رو کوس براقت فشار میاره و خارششو می گیره .. وااااییییی اگه بدونی فرشیده جون چقدر حال می کنم . توچی -یه خورده می سوزونه ولی خیلی باحال داری خارش کوسمو می گیری .. تو خیلی ماهر تر از منی . خب بلدی چیکار کنی خواهر . -خودت نمی خواستی فرشیده جون . اون وقتا که مجرد بودم و می رفتم با دوستام حال می کردم می خواستی بیایی ببینی . حالا تازگیها داری میای تو خط .. -فرشته جون فقط اگه این فرزانه بفهمه که خاله جون یا مادرشوهرش لز بینه اون وقت خیلی ناراحت میشه -ببینم اگه بفهمه مادرش این جوریه ناراحت نمیشه .. کوس خل شدی فرشیده -چیکار کنم این جوری حال کردن کوس خلم کرده .. سینه های سفید و درشت خاله جون و اون کون قمبل کرده اش که روبروی صورتم قرار داشت یواش یواش منو برد تو حس . یه جورایی حس کردم که از تماشای این صحنه ها لذت می برم . طوری جریان عملیات واضح بود که رو هم قرار گرفتن و حرکات دو تا کوس رو هم دیگه رو به خوبی می دیدم . از هوس زیاد دستم رفته بود رو کوسم داشتم به این فکر می کردم که شب شده رفتم خونه و شوهرم فرزاد داره منو میگاد ولی حالا رو چیکار کنم .. در همین افکار بودم که یهو یه چیزی مثل یه پشم نرم به مچ پام خورد و رد شد و بی اختیار جیغ کشیدم . لعنتی گربه بود که انگاری از آشپزخونه میومد .. درباز شد و مامان و خاله چشمشون به جمال من روشن شد ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

بهناز 6


- سلام .خوابي هنوز؟ 
- سلام. آره خيلي خسته بودم.
- برنامت چيه براي امروز چيكار كنيم .كي بريم.
- تو حمام كن بعد لباسايي كه ميخواي بپوشيو بيار اينجا .از اينجا با هم ميريم.
- باشه پس من عليرضارو ميذارم پيش حامد و تا 1 ساعت ديگه ميام.
- باشه.فعلان پس.
- قربانت.
يكم كه از گيج ايه ناشي از خواب از سر بهناز پريد يادش افتاد قرار شده پژمان ببرتش.پس بايد 1 جورايي اين قضيه رو به مهرناز ميگفت.
حدوداي 30/11 بود كه مهرناز اومد.پدرامم كه تو اتاقش مشغول فيلم ديدن و ور رفتن با كامپيوترش بود.بعد از سلام و احواپرسيهاي و صحبتهاي زنانه و صرف نهار بهناز اوضاع رو براي گفتن رابطش با پژمان براي مهرناز مساعد ديد.سعي كرد با تيكه تيكه گفتن داستان و در عين حال مسلط بودن خودش و همينطور عادي نشون دادن قضيه ار متلكهاي آبدار مهرناز جلوگيري كنه كه البته تا حدي تو اين كار موافق بودنه كامل.
- به به پس بالاخره يكي پيدا شد قاپ دوست مارو بدزده.
- برو بابا ديوونه اتفاقي نافتاده.1 دوستيه ساده.
- اي پدر سوخته . پس خانم راننده شخصي هم پيدا كردنديگه . اونم چه راننده جيگري . جون مهرناز حالا كاري هم كرديد؟
- خفه شو ديوونه.
- ولي خداييش خيلي تيكس اين پژمان بي شرف.خداييش سليقت تكه.
شايد براي بهناز ميارزيد اون همه متلك بخوره واما اين جمله آخريو بشنوه.پس نيشش با شنيدن اين جمله آخري مهرناز باز شد اما با لحني كه انگار بي توجه بود و اين حرفو نشنيده گفت پاشو تنبل خانم تا خودتو درست ميكني من دوش بگيرم خيلي كار داريم.و راهي حمام شد.
وقتي از حموم در اومد مهرنازو كه در حال آرايش كردن بود ديد.مهرناز دوره آرايشگري رفته بود و حتي مدتي تو آرايشگاه كار ميكرده .مهرناز طبق معمول آرايش غليظي كرده بود و موهاشو 1 وري سشوار كرده بود.بعد نوبت بهناز شد.مهرناز سعي كرد بهنازو 1 آرايش نسبتا غليظ كاباره اي كنه كه انصافا هم خوب از آب در اومد كارش.موهاشم بالا جمع كرد و سعي كرد با 1 مقدار مختصر جلو زلفي صورت بهنازو نازتر كنه .بعد نوبت لباس شد.مهرناز 1 دكلته سبز روشن كه از بالا كيپ بود و هر چي پايين ميومد آزادتر ميشد پوشيد بدون سوتين .1 مانتو خيلي كوتاهه مشكي از رو.1صندل مشكي مدل رومي كه بنداش دور مج جمع ميشد و ناخونهاي لاك زده قرمز رنگشو بيشتر نشون ميداد به پاكرد.روسريه سبز نازك و كوتاه فسفريشم حجاب موهاش شد. اما بهناز كه واقعا با اون آرايش عين عروسكهاشده بود 1سوتين نيمه دودي رو سينه هاي گردو نسبتا برجستس بست.1 لباس شب مشكي كه روش سنگ دوزي شده بودو.بالاش كه ركابي بود و 2تا بند نازك رو شونه هاي ظريف بهناز ميخورد . پايينشم 2 انگشت بالاي زانو بود1 بعد 1 جوراب شيشه اي مشكي شلواري شيك پوشيد . 1 كفش مجلسي پاشنه سوزني كه 1 برجستگي و طرح زيبايي نوك پنجش بو پوشيد.لاك خوش رنگ شرابيش كه با موهاش ست بود خودنمايي ميكرد.1 مانتو مشكي تازانو پوشيد و 1 شال لخت كه مدام به عقب كشيده ميشد به سرش كرد.
طي صحبت وهماهنگي با پژمان قرار شد براي اطمينان پژمان با 1 پرايد و تحت عنوان راننده دم بلوك بهناز اينا بياد .پدرامم كه طبق معمول صلاح نبود تنها خونه باشه و با آژانس به خونه مادر بهناز كه واقع در فاز ديگه اكباتان بود رفته بود. طرفاي ساعت 6 بودكه بهنازو مهرناز آماده منتظر پژمان بودن كه زنگ موبايل بهناز به صدا در اومد.
- سلام خانوم خوشگلا نميخوان تشريف بيارن راننده منتظره ها.
- سلام عزيزم .آخ شرمنده .اومديم.
بعد بهناز به اتفاق مهرناز سوار آسانسور شدن و به پايين رفتن....... بعد از رسيدن به پايين مهرنازو بهناز همچون 2 الهه زيبايي به سمت پرايد مشكي پژمان كه از دوستش گرفته بود رفتند. پژمان هم براي طبيعي نشون دادن قضيه و اين كه رانندس پياده نشد از ماشين . بهناز و مهرناز هم در راستاي طبيعي جلوه دادن موضوع صندليه عقبو براي نشستن انتخاب كردن.
- پ: سلامممممممممم .واي خدا چي ميبينم 2 تا فرشته.خوبيد ؟مهرناز خانوم امسال دوست پارسال آشنا.
- ب :سلام عزيزم. ببخشيد دير كرديم.
- م :سلام . خواهش ميكنم سلام از ماست.

سکس خونوادگی آرزو 6


اون لباس خوابی که دوبنده بود و تا وسط رونم بلندیش بود رو پوشیدم رفتم روتخت و توی فکر کارایی که با بابام کرده بودیم بودم؟؟؟؟؟ بعد از یکربع گفتم برم آب بخورم.دیدم بابام هنوز نرفته بخوابه.گفتم بابایی چرا هنوز نخوابیدی؟؟؟؟ گفت تنهایی خوابم نمیبره.سریع گفتم میخوای بیام پیشت باهم بخوابیم؟؟؟ گفت نه زشته.توی دلم گفتم سه روزه داره منو لاپایی میکنه حالا میگه پیشم بخوابی زشته؟؟؟؟؟ بهش گفتم مگه چیه خوب؟؟ توکه بابامی تازه کسی اینجا نیست که میگی زشته؟؟؟ گفتم برو منم آب بخورم میام.وقتی رفتم تواتاق خوابشون بابام پتو رو کشیده بود روش و فقط یک چراغ خواب روشن بود.منم رفتم زیر پتو و بابام دستش روی متکا بود.سرمو گذاشتم روی بازوش.دستمم گذاشتم روسینش که دیدم لخته.آروم زانوم رو زدم به رونش دیدم شلوارکشم درآورده؟؟؟؟ گفتم بابا چرا لخت شدی؟؟؟ گفت من همیشه همینطوری میخوابم.گفتم مامان رو خیلی دوست داری؟؟؟ گفت خوب معلومه که آره.گفتم منو چی؟؟؟ گفت تو رو هم همینطور.گفتم منم خیلی دوستت دارم و یه بوس از لبش کردم.ماتش برد و نگام کرد؟؟؟ دست انداختم گردنش و یه بوس دیگه از لبش کردم.اونم منو بغل کرد و لبمو بوسید و شروع کرد بخوردن لبم.وووااییییی.چند لحظه بعد منم باهاش همراه شدم.بعد اومد سراغ گردن و لاله گوشم و دستش رو کرد توی لباسم یه سینم روگرفت و شروع کرد بمالیدن سینم.لباسمو درآورد و شروع کرد خوردن سینم و مالیدن کوووونم چند دقیقه بعد با اینکه خیلی حشری شده بودم گفتم بسههههههه بابا حالم دوباره بد شده / پشتم رو کردم بهش و خودمو چسبوندم بهش گفتم شب بخیر.بابام با من و من و با صدای آرومی توگوشم گفت شب بخیر.10 دقیقه ای گذشت کیرررر بابام هنوز لای کوووونم شق بود ولی بابام هیچ تکونی بخودش نمیداد فقط کیررررش بعضی وقتها یه کوچولو تکون میخورد که آروم گفت آرزو بیداری؟؟؟؟ جواب ندادم تا فکر کنه خوابم و ببینم میخواد چکار کنه؟؟؟ بابام کیرررشو کشید عقب و توف کرد توی دستش و مالید لای کووونم انگار به کیرررر خودشم زده بود.بعد با یه دستش لاکووووونم رو بازکرد و کیررررررررشو گذاشت جلو سوراخ کوووونم یه کم فشار داد و نگهداشت.آخ خ خ خخخخ.منم که تجربه کون دادن رو داشتم خودم رو شل کرده بودم و به بیرون زوررررر میزدم که راحتتر و با درد کمتری بره توشششششششش.بابام دوباره کیرشو کشید عقب و ازم جدا شد و وقتی اومد دستشو کرد لای کووونم احساس کردم داره کرم میماله به سوراخم و با یه انگشت کرد توکوووونم که توششششش کرمی بشه و سوراخمم بازشه.دوباره با دستش کووونم رو بازکرد و کیررررش رو گذاشت روی سوراخ کووونم و آروم فشاررررر داد.اووووووووووف.سرش رفت توشششششش و دردم گرفته بود ولی هیچ صدایی نکردم.یواش یواش تا جاییکه تونست کرد توششششششش.آخ خ خ خخخخخ.چون کونم بزرگ و قلمبه بود بیشتر از اون نمیتونست بکنه توشششششش.یه خورده نگهداشت بعد درآورد و دوباره آروم کرد توکوووووونم.ایندفعه دردش کمتر بود یدفعه دستمو گذاشتم پشت باسنش و برگشتم.گفتم چکار میکنی با دخترت؟؟؟؟؟؟؟؟؟.بابام ترسید و خواست بکشه بیرون که نزاشتم و گفتم چرا این کارو کردی؟؟؟؟؟؟؟ گفت سه روزه که دیوونم کردی نتونستم دیگه جلوی خودمو بگیرم باید خودمو خالی میکردم.گفتم سه دفعه که لای کووونمو لای پام خالی کردی بستت نبود بابایی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت یعنی تو میفهمیدی من چیکار میکردم؟؟؟؟ پس چرا هیچی نگفتی؟؟؟ گفتم چی باید میگفتم؟؟؟؟ خوب خواستم حالا که بابام دوست داره با من حال کنه منم مخالفتی نکنم چون دوستت دارم بابایی حالا هم راحت باش و کارتو بکن منم دهنم قرصه.کوووونمو بهش فشششاااررررررررررر دادم و زانوهامو جمع کردم بالا.اونم شروع کرد آروم تلمبه زدن.چند دقیقه بعد گفت دمر شو.منم شدم و اونم با من چرخید و خوابید روم دستهاشم برد زیرم و سینه هامو گرفت تودستاش و باز آروم کیررررش رو تو کوووونم بالا پایین میکرد.تو این مدت هم هی از تپلی و نرمی و تنگی کونم و از بدنم تعریف میکرد و آخ خ خ خخخخخخخ جووووووووووووون و آآآآ آه ه ه ه و او ه ه ه ه و خلاصه از همین حرفا که موقع سکس میزنن میزد و منم همینطور.پاهامو باز کردم و کووونم رو دادم بالا.یکی از دستهاش روگرفتم بردم رو کووووووووسسسسمممممممم اونم شروع کرد به مالیدنش.گفت چقدر خودتو خیس کردی؟؟؟؟ گفتم آخه توهم منو دیووووووووووونه کردیییییییییی.کووونم رو همونجوری بالا نگهداشته بودم و بابام هم آروم تلمبه میزد ولی موقعیکه میرفت توششششش محکم فشارررررر میداد که تا تهش بره ولی نمیتونست چون شش هفت سانتش لای کووون گندم میموند.خلاصه بعد یک ربعی که من دو دفعه با نالههه و آه ه ه ه و اوه ه ه ه و خیال راحت از پنهون نکردن حسم به ارگاسم رسیده بودم بابام گفت آبم داره میاااااااااادددددددد.گفتم بزار بیاد که کووونم تشششنهء تشنهُ آب کیرررررته بابای کیرررررر کلفتمممممم.گفت پس بگیر دختره کككوووون گنده من.با فشاررررررررررررررر محکم آبش رو توی کووونم خالی کرد و با فریاد آآآآآآآآآه ه ه ههههههه میکشید.منم گفتم جووووووون چه دددااااااغهههههه سسسووووووختمممممممم جووووووووووونمممممممممممم وااااااااااااایییی مامااااااااان کجایی ببینی آب شوهرت توی کونمهههههههه فکر کردی فقط خودت میتونی با این کیررررررر کلفت حال کنی؟؟؟؟؟(البته بعدا فهمیدم که مامانم همون موقع داشته با یه نفر حالش رو میبرده).بابام که همه آبشو خالی کرد بی حرکت خوابید روم و منم ساکت شدم.بابام درگوشم میگفت مرسی آرزو خیلی حال دادی گل بابا.گفتم نوش جون منم خیلی حال کردم قابل هم نداشت مال خودته.بالاخره آدم باید ازحاصل دست رنجش استفاده کنه دیگه توهم کردی بابام خندید گفت ای شیطون.10 دقیقه ای همینطوری بابام روم بود و کیرش کوچیک شد و خودش از کونم دراومد ولی هنوز خوب بود و حال میداد.گفتم برو بشورش اونم با صابون بعد بیا تا یه حال اساسی کنیم؟؟؟ آخه دوست نداشتم کیری که توکونم بوده رو بخورم.بابا رفت تو حموم منم رفتم دستشویی و آبها رو از کونم خالی کردم و خودمو شستم و اومدم روتخت. چراغم روشن کردم تا زیر نور همدیگه رو خوب ببینیم....ادامه دارد

مامان تقسیم بر سه 5


معین از این که احترامشو پیش داداشاش نگه داشته بودم خیلی ازم تشکر کرد . پس از اون یه چند لحظه بین ما سکوت بر قرار شد و منم دوباره به همون صورت قبل دراز کشیده بودم و از تماس دستای پسرام با اندامم لذت می بردم . حس می کردم خیلی روون شدم . دلم نمی خواست از جام پا شم . -چیه بچه ها نون نخوردین ؟/؟ به همین زودی خسته شدین ؟/؟ معین گفت مامان من خسته نشدم تا هر وقت دلت بخواد ماساژت می دم مالشت میدم تا دیگه تنت درد نگیره . تودلم گفتم اینو که خوب می دونم اون نگاه و نظری که به مادرت داری اگه یه شبانه روزم بهت بگن منو بمال می مالی و چشاتو هم نمی بندی . راستش خودمم دوست داشتم که اون تنمو بماله و بیشتر گرمم کنه . واسه همین از جام بلند شدم و مبین و میلادو یه جوری ردیفشون کردم و گفتم بچه ها شما می تونین برین خسته شدین دستتون درد نکنه .. میلاد کوچولو یه شکلکی در آورد و به معین گفت داغ داغ حالا مامان خوب حالتو می گیره . مبین هم گفت خب دیگه داداش حالا تو ومامان از گرما باید بپزین . -چیکار کنیم داداش بزرگترشدن هم همین دردسرا رو داره باید جور شما ها رو هم بکشم . اونا رفتند و من و معین تنها موندیم . مثل سابق دراز کشیدم . دلم میخواست یه خورده آزادش بذارم ببینم چند مرده حلاجه و چیکار می کنه . اصلا فکرای خیلی خیلی اونجوری نمی کردم که یکی دوبار که به سرم افتاد موبر اندامم سیخ شد . وقتی فکرشو می کردم که اگه یه وقتی کار به اونجا بکشه که کیر پسرم معین رو توی کوس خودم ببینم دیگه چه جوری می تونم به عنوان یه مادر تو روش نگاه کنم هنوز هیچی نشده از خجالت داشتم می مردم . بااین حال نمی دونم چرا شیطنتم گل کرده بود . یعنی اونم مثل من از این که بخواد با همخونش سکس کنه یه حالتی بهش دست میده ؟/؟ یعنی فقط در حد و اندازه های همین تماشا و دید زدن و جلق زدنه ؟/؟ من باید هر طوری شده اینو مشخص کنم . باید بدونم که اون مادرشو واسه مادر بودن دوست داره یا یه نظر و دید دیگه ای هم نسبت بهش داره . -معین جان عزیزم می دونم خسته میشی . اگه دوست داری تو برو من خودم حموم می کنم و بعد ازتو میام بیرون . -مامان مگه دوست نداشتی مالشت بدم . -چرا عزیزم . آخه من اگه حال کنم و بهم کیف بده خوابم می گیره و وقتی هم که زیر ماساژخوابم برد اگه کسی منو بیدار کنه یه جوری میشم . دوست دارم تا وقتی که خوب سیر نشدم همین جور بخوابم .البته از یه ساعت که گذشت و خوابم باشم بیدارم کنی دیگه کافیه میشه گفت از خواب سیر شدم . ولی خب تو هم باید همین جور که چشام بسته هست به ماساژت ادامه بدی و ولم نکنی . تا خواب بهم مزه بده و زود بیدار نشم . -مامان قبلا این کارا رو بابا واست انجام می داد حالا که اون نیست من جای اون این کارو انجام میدم . خسته هم نمیشم و دوست دارم که تو از من راضی باشی . -فقط هرجا که تو دیدته بمال -سینه ها چی -اونا رو هم تا اونجایی که بهشون فشار نمیاد و مجبور نمیشی که از رو زمین بکشی بالا بمالون .. چشامو بستم و دمرو دراز کشیدم و سرمو گرفتم سمت چپ و دست چپمم طوری روصورتم قرار دادم که چشم چپم معلوم نشه و سمت راست صورتم که رو زمین قرار داشت . یعنی می تونستم خیلی راحت خودمو به خواب بزنم . از سر شونه هام شروع کرد و رو کمرمو هم یه مشت و مال حسابی داد . هنوز هیچ کاری نکرده همه تنم به لرزه افتاده بود و یه هیجان خاصی بهم دست داده بود . دو تا دستاشو رسونده بود به دو تا سینه هام و همون قسمتی رو که تو دیدش قرار داشت مالش می داد . با نوک سینه های من مثل دونه های تسبیح ور می رفت . چقدر تیز شده بودند . اینو دیگه می دونستم که اون از هوس زنا و این که نوک سینه هاشون تیز میشه چیزی نمی دونه . بازم جای امید واری بود . ولی وقتی اون دو تا نوک تیزو میذاشت تو دستاش و اونا رو مالش می داد مغز کوسم از لذت تیر می کشید . تازه این کارا رو وقتی انجام می داد که من مثلا بیدار بودم . حس می کردم که اون به همیناشم قانع نیست . راستی راستی داشت خوابم می برد ولی می دونستم که به همین حالت کیف باقی می مونم . چند دقیقه گذشت و هیچ حرفی نزدم . طوری هم نفس می کشیدم که انگاری خوابم . قبل از این که کونمو بماله اول رونمو ماساژداد بعد دستاشو گذاشت رو کونم و به زیر اون قسمت که شورت بود کاری نداشت ولی بقیه قسمتهای کونمو با دو تا کف دستش طوری مالش می داد که دیگه ازخودم می ترسیدم . -مامان بیداری ؟/؟ چند بار این پرسشو تکرار کرد و جوابی ندادم . یخورده از شورت کوتاه و نازک منو بالا داد و یه دستی هم به زیر اون قسمت کشید . بازم صدام کرد و این بار رفت پایین تر . دستش به خیسی کوس من رسیده بود . ازاونجا رفت بالا به طرف سوراخ کون . با این که خیلی از تماس انگشتش با سوراخ کونم خوشم میومد دوست داشتم بره پایین تر رو کوسم . انگار دل به دل راه داشت و همین کارو هم کرد . کوس خیس و لغزنده من انگشتاشو سر می داد . خیلی نرم این کارو انجام می داد می ترسید که من بیدار شم . ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی

خواهر خوبم 6


بابا خیلی آزاد بود در مسایل مختلف ولی این بار منو مهسا یه کمی زیاده روی کرده بودیم برای همین منو کمی نگران کرد وقتی گفت میخواد بیاد لندن رفتم سراغ مهسا هنوز خواب بود به زو بیدارش کردم ولی بازم چشاش تو خواب بود بغل کردم بردمش تو حموم چون لخت بود نیازی به در آوردن لباس نداشت و همین باعث شد که من آبو باز کنم تا حسابی مهسارو غافل گیر کنم برای این که هنوز چشاشو بسته بود من میدونستم که بیدار شده آخه اون همه من دست مالیش کرده بودم و کلی هم اینور اونورش کردم اما وقتی آبو باز کردم مهسا یه جیغ بلند کشید واااااااااااااای ! داداش چیکار کردی منو ترسوندی آخه آدم که خوابه رو این جوری میبرن زیر آب سرد ؟ منم کلی خندیدم بغلش کردم گفت ببخشید اگه یه کم زیادی ازیتت کردم و لب خشگل ازش گرفتم اونم از خدا خاسته چنان لب بازی رو شروع کرد که دیگه نتونستم تحمل کنم بلندش کردمو دستامو از زیر پاهاش رد کردم اونم دوتا دستشو حلقه زد دور گردن من تا راحت تر باشه از زیر باسن گردو خوش فرمشو میمالوندم و از بالا لب میگرفتم ازش مهسا یه کم خودشو بالاتر آورد تا من بتونم سینه هاشو بکنم تو دهنم منم همین کارو کردمو سینه های ناز مهسا رو میک میزدمو مهسا هم آهو ناله میکرد ! داداش فرشاد میشه کیرتو بکنی تو کونم ؟ وااااو چیه دیونه بازم کیر میخوای ؟ آری داداش من هنوزم میخوام آخه الان دیگه بعد از ظهر شده و من هم هیچی نخوردم حداقل بزار یه کیر بخورم که ؛ باشه من آماده ام آوردمش پایین خوابوندمش کف حموم و خیلی راحت کیرمو که دیگه راهشو بلد بود چجوری بره تو کون مهسا جونم کردم تو مهسا یه آه ضعیفی کشید ؛ درد داره مهسا جونم ؟ آری فرشاد خیلی درد داره ولی اونی نیست که صبح بود پس تا میتونی تلنبه بزن ..... ای به چشم شروع کردم تند تند تلنبه زدن روش خوابیدم و دستمو کردم زیر سینه هاش یه کمی خودشو آورد بالا تر که لتونم راحت سینهشو بگیرم تو دستم و بمالونم هنوز داشتم تو کونش تلبه میزدم که دیگه داشت آبم میاومد گفتم خواهر جون میخوای آب بخوری یا بریزم تو کون نازت گفت نه میخوام بخورم یه چندتا تلنبه دیگه هم زدم و بلند شدم مهسا هم سریع پاشد رو زانو هاش نشستو کیرمو کردم تو دهنش با دوتا عقب و جلو کردن آبم با فشار تمام ریخت تو دهنشو مهسا هم همشو قورت داد و یه لیس خشگل هم لباشو زد که چیزی نمونده باشه اووووف داداشی عجب چیزی بود خیلی خوش مزه است اگه بازم باشه میخوام ولی میدونستم که مهسا هنوز به لذت کامل نریده چون از چشاش معلوم بود رفتم روش و به پشت خوابوندمش دو باره کف حموم پاهاشو دادم بالا و رفتم سراغ اون کس خوشتراشش که خیلی خیس بود و یه بوی خیلی عشری کننده میداد اولش یه خورده با آرامش رفتم جلو ولی همین که زبونم به کسش خورد مثل دیونه ها افتادم به جون اون کس فابریک مهسا جون با زبونم میکشیدم روی کسش که مهسا شروع کرد به جیغ کشیدن آروم که معلوم بود خیلی عشر رو داره تحمل میکنه ؛ داداش جون بخور تند تر جون من تند تر بخور که دارم میام بخور بخور ! آههههههههههههه داداش جون دوستت دارم آخخخخخخ واااااااااااای مهسا به ارگاسم رسید و همه آبشو ریخت تو دهن منو خودش کف حموم ولو شد منم همه شو خوردمو رفتم روی مهسا خواهر نازم که دیگه از حالش فقط خودم خبر داشتمو یه بوس کردم از لب نازکش که مثل ابروهاش خیلی نازک بود ولی خودش دوست نداشت و همیشه میخواست که پروتز کنه اون لبارو بوسیدمو لب گرفتم ازش تا یه کم به حال اومد گفت داداشی خیلی دوستت دارم هیچ وقت ولم نکن همیشه با من باش این ترز حرف زدنشو دوست داشتم چون خیلی جذاب میشد گفتم باشه خواهر کوچولو همیشه با تو هستم هرگز ولت نمی کنم تو مال منی ! اینو که گفتم مهسا لباشو قفل کرد رو لبای منو تا میتونست لب گرفتو منم باهاش همکاری میکردم دیگه بلندش کردمو دوش خیلی کوچولو گرفتیمو اومدیم بیرون از حموم مهسارو گفتم برو لباس بپوش باید بیرم یه جای که خیلی مهم است مهسا رفتو یه لباس خیلی کوتاه تنش کردو حسابی آرایش کرد منم لباس پوشیدمو دو نفری رفتیم بیرون .... ادامه دارد .... نویسنده دختر خوشگل 

منو بابام

سلام
می خواستم براتون داستان سکس منو بابامو بگم . من ارزو 23 سالمه قدم 180 وزنم 70 اندام پری دارم سینهام 80 دور باسنم 69 و رشته ورزشیم بسگتباله . داشجو زبان هستمو با پدرم تنها زندگی میکنم .راستی یادم رفت بگم من تو 11 سالگیم مادرم روتو تصادف از دست دادم و تو این دنیا فقط پدرم و دارم که بعد تصادفش پاهاش و از دست دادو دیگه حس نداشت. پدرم بازنشسته ی اداره بیمه هستش 1 سالیه پرستار داره و ازش پرستاری می کنه فقط بخواطر من ازدواج نکرد. همیشه از سره تنهاییش یا کتاب می خوند یا مجله .این اواخر که دانشجو شده بودم همیشه دلم پیشش بود که تنهای چیکار میکنه پرستارش میرسه بش یا نه . خلاصه وسط ترم مهر بود که پرستارش بهم زنگ زدو گفت که 3 4 روزی نیستو بچش مریضه مرخسی می خوات مام با خونواده مادری و پدری رابطه انچنانی نداشتیمو از هم دور بودیم . عصابم خود شده بود کلی از درسام عقب میوفتادمو حصله منت کشی استاد و نداشتم. خلاصه یه بلیت گرفتمو اومدم شهرمون رفتم خوده دیدم بابام ازخوشحالی می خوات پاشه انقدر خوشحال بود که انگار 3 4 ساله ندیدتم اخه خیلی بم واسته بود بهر حال منو بابام کسی و جز هم نداشتیم. پرستار خداحافظی کردو رفت من شاید باورتون نشه اولین باری بود که از بابام مراقبت می کردم یعنی می کردم اما ن اینکه کامل . خلاصه اولین روز به خوبی تموم شد و صبح روز بعد بابام خاست بره دستشویی منم کمکش کردم جای سختش و خودش انجام می داد خیالم راحت شد . عصر همون روز بابای بیچاره ی من اومد به گل ها اب بده که نمی دونم چی شد ویلچرش چپه شد تو باغچه نمی دونم چقدر موند تا من دیدمش و جغ ردم بیچاره حتی صدامم نکرد چون گلو خاک خیس شده بود حسابی گلی شد . بلندش کردم گفت خودم درستش می کنم دلم خیلی سوخت .انقدر که اشک از چشمم میومد وقتی داشتم می بردمش تو اما اون نمیدید. واسش لباس اودم اما دیدم تمام زیر پوشش گلی شده حتی موهاش ...
گفتم بابا باید بری حموم دیگه کار از تعویض لباس گذشته . البته با شیتنت گفتم که حالو هواش عوض شه . اونم گفت راست میگی باشه بابا میرم . منه خنگ حواسم نبود که این بیچار رو تا اونجا باید ببرم گفت بابا کمکم می کنی برم . وای از خجالت اب شدم چقدر من خنگ بودم . الکی گفتم خواستم برم شامپر بیارم ... حلاصه بردمش حموم دیدم منتظره گفتم بابا هرچی میخوای بم بگو گفت بابا کمکم کن لباس هامو درارم منم شرو کردم پیراهن و تاپشو دراوردم خیلی وقت بود تن بابارو ندیده بودم پشمالووی من بود اما خوش استیل بودو شیکم نداشت دیدنم خودشو تکون دادو پاهاشو از پایه انداخت پایین و گفت بابا کمر بندمو باز کن خودم بقیشو انجام می دم یکم خجالت کشیدم اما خوب پدرم بود جلو ویلچر نشستم و اروم کمر بندشو ازکمرش دراوردم بابام همیشه دلش می خواست کاراشو شده با زور خودش انجام بده و اگه کسی کمکش می کرد یه طوری بش بر می خورد دیدم دکمه شروارشو واکرد به بهونه اوردم شامپو رفتم بیرون و بر گشتم دیدم هنوز داره ور می ره عصبی شده بود من که دیدم عصبی شده با شیطنت گفتم بابا مگه بام تا رف داری ? داشتم از خجالت ای می شدم اما باید کمکش ی کردم جلوش نشستمو دستمو بردم پشتشو اون دستشو گذاشت رو دسته ویچرو یکم خودشو بلند کرد تا من شلوارو از زیره باسنش رد کردم و تا زانوش کشیدم پایین سرم دقیق لای پای بابام بود همین که سرمو بلند کردم نوک دماقم به کیره بابام خورد البته سری خودمو جمو حور کردمو از پاش دراوردم و گفت ممنون دخترم کمکم کن بشینم رو صندلیم .درست بود دختر قوی و درشت جسه ی بودم اما دیگه نه اینکه کسی و جا بجا کنم.واسه بلند کردن بابام اموزش دیده بودم و رفتم از جلو دستمو دور بابام حلقه کردم با شمارش بلندش کردمو در حن بلند کردم چسبوندمش به خودم سینهام درد گرفته بود دست بابام دور گردنم اما دووم نیاوردمو یهو محکم نشوندمش رو صندلی بابامم واسه اینکه تعادلش بهم نخوره دستش به شیره اب خوردو اب وا شد از شانس بد منم رو دوش بودو اونم اب سرد که من جیغ زدنمو گفتم بابااااا بابام که این صحنرو دید زد زیره خنده منم با دیدن لبخند بابا خندم گرفت و گفتم خیسم کردی بابا اونم گفت خود بعد من تو حموم کن پیراهنم خیس شد اما چون درفتم شلوارم خشک موند . به بابا گفتم من که خیس شدم واستم بشورمت اونم سری گفت نه خودم حموم می کنم لباست خیس میشه من گفتم میشه بگین الان اب رو سره کی ریخت ؟ بابام که دید راس میگم گفت شلوارت خشکه منم سری گفتم میرم شلوارک می پوشم اونم با حرس و شوخی گفت خودم می شورم .من رفتم کمدو وا کردم دیدم هیچی ندارم بپوشم همهی لباس هامو برده بودم خوابگاه فقط 2 تا شلوارک بود یکی لی بود که تنگم بود اون یکی هم خیلی کوتاه بود باید سری می رفتم بابام منتظرم بود ناچارن شلوارک کوتاهو که یه وجب زیره کسم بود و پوشیدم و پیراهنم که خیس شده بودم دراوردمو یه تاپ گشاد که راحت باشم تنم کردم.من قده بلندی داشتم و رونه پاهام خیلی کشیده یود جل. ایینه رفتم دیدم فقط رونه پا دید داره با کلی خجالت رفتم دیدم بابام تمام صورتش پر شامپو هست به اب به صورتش زد و منم جلوش تاغ باز رو صندلی نشستمولگن لباس هم وسط پام و خودمو به شستن لباساش مشغول کردم که اول اون منو ببینه اخه خجالت می کشیدم حواشم بش بود که وقتی واسه اولین بار دید شامپو از دستش رها شدو دوباره برداشت وگفت کی اومدی سکتم دادی دختر . . منم خندیدم گفتم کفی بودید ندیدن و بلند شدم گفتم بدین من بشورم سرتونو خلاصه شمپو رو ازش گرفتمو ایستادم جلوش واقعا وقتی جلوش واستادم گفتم عجب قلتی کردم چشماش دقیق روبروی رونپام بود کامل شستمش و گفت ارزو یه شامپو دیگه منم خم شدم شامپو بردارم متوجه نگاه سنگین بابام شدم که با واستادنم چشمشو به یه جا دیگه معطوف کرد . شرو یه شستن کردم اما نا خودا گاه حواسم به بابام بود که لای رونه پامو نگاه می کرد اخه نمی دونم اونجا چه خبر بود اما متوجه شدم از نگاه کردم من خوشش میاد خوب دخترشم . منم لفت دادم نگاه کنه که گفت ارزو میشه منو تو وان حموم بزاری منم ناچارن گفتم چشم بابای من دوباره به همون روش بلندش کردم اما باید چونم زیره گردنش می بود که اگه یهو رها شد گردنش اسیب نبینه . بلندش کردم وقتی بلندش کردم نمی دونم چرا یهو شل شد که یهو نفس کشیدم زیره گردنش اون یهو سفت کرد بلقشو سینهام خیس شد تمام اب بدنش تاپمو خیس کرد. اومدم اب وانو باز کنم دیدم گفت نکن دخترم من خیلی وقته اینتوری خودمو میشورم میدونم یادت رفته بود . دلم به درد اومد من چجور دختری بودم که ....
از دست خودم خیلی ناراحت شدم . رفتم پی لباسا حواسم به خودم بود و از خجالت به پشت بودم گفتم ببینم بابام چکار داره می کنه دقیق روبروی من یه ایینه کوچیک بود دیدم بابام خیره به پشتمه و داره خودشو میشوره من که فهمیده بودم بابام خوشش اومده با خودم تصمیم گرفتم که بابام هرچی خواست من ببینه تو دلم گفتم به هر حال مرده کسی و نداشت نداره حداقل دخترش که محرمه ببینه اروم پاشدم همون طوری به پشت مشغول جدا کردن لباس ها شدم من میدونستم چه کونه توپوی تو ای شلوارک دارم یه 1 دقیقه ای صبر کردم سرم پایین بکار خودم بود برگشتم با دستم که خیس بود کف روی رونمو پاک کردم و به همون حالت نشستم دیدنم بابام چشماش 4 تا شده خوشحال بودم بلندشدم گفتم بابا چیزی نمی خوای گفت نه دخترم لیاس یشور من تو دلم خندم گرفت و گفتم چه ربطی داشت‍!!بلند شدم به بهونه ی برداشتم لیف به پوشت جلوش خم شدم بعد برگشتم رو در رو جلوش رو زمین نشستمو پاهامو باز کردمو به اب کشیدم لیف مشغول شدم اب روی زمین تمامه کونمو خیس کرده بود بابا هم هر چی دیلش می خواست می دید یهو کف پرید به صورتم تاپمم گشاد خواستم با اون پاکش کنم تا جایی بالا کشدم که شیکنن و زیره سینه های افتادم معلوم شد خودمو زدم به بهحواسی گفتم بابا شما که هنوز هیچ کاری نکردین ابو سرد می کنین من باید تا شب صبر کنمااا بابامم با خنده گفت توکه خیسه خیسه حمومه دیگه هرهر خندید و گفت من لیف بکشم تو دلم گفتم بابا خوشش اومده ها و هر هر خندیدم . بلندش کردم گفت بزارم رو زمین دست اون که دوره کمرم بود همین طور که به زمین نزدیک می شد دستش از کمد به باسن بعد رونه پام کشیده شد و گفت دراز میکشم امدم اب بریزم دیدم بابام انقگار یه چیزی لای پاش با دست فشار داد منم به رو خودم نیاوردم با برگشتن من دستشو سریع برداشت منم کنارش دوزانو نشستمو رونه پاهام گنده شده بودو شلوارکمم تنگ بابام هم دیگه کم کم وقتی حتی رومم ترفش بود نگا می کرد دستامو کفی کردمو تمام بالا تنشو شستم رسید به رونه پاش پاشو یکم باز کردم دیدم کیره بابام داره همین طوری بالا میاد گفتم چه خاکی توسرم کنم ای صحنرورد کنم اب ریختم رو شکم بابام دیدم خاک به سرم پارچه شورت بابام چشبید به کیرش قشنگ ملوم شده بابام داش از خجالت می مرد که من بیتفاوت شرو به شستن بالا تنش کردم دوباره تو دلم با خودم کلنجار می رفتم که چرا اینتوری شد گفتم خیلی وقته زنی نبوده کنارش بزا بابام حالشو کنه که رفتم سره رونه پاش کامل بازش کردم و شرو به شستن کردم کیره بابام اگه جا داشت شورتو پاره می کرد و از سقف میزد بیرون داشت می ترکید بابام بعد 5 دقیقه اروم شدو عادی شد براش من کنارش نشسته بودم اومدم اب بریزم روی رون پاش تمام لباسمو خیس کردمو با عصبانیتو شیتنت یه اب رو سرم ریختم و بابام خندید و گفت عیبی نداره دیگه باید حموم بری منم پرو گفتم حموم برم ؟ الان کجام پس بابامم گفت نظورم شستو شوی گفتم منم خودمو میشورم بد یهو زدم تو دهنم گفتم ببخشید بابام غش غش می خندید و گفت برو حموم توکن من یکم خودمو میشورم منظورش و فهمیدم که منظورش کیرش بود گفتم باشه بلند شدمو به پشت شرو کردم به دراوردن لباس هام تاپو کندمو زیرش یه با سوتین بودم باورم نمیشد اینتور راحت باشم بابام که میخ رو من بود دکمه شلوارکمو وت کردم خیلی تنگ بود خم شدم به جلو کونمم قمبول شد نمی دونم چطور شد یهو شوارکو شورتم باهم تا زیره لپ کونم اومد پاییین منم که قمبول بودم یهو واستادم یه جیغ کوچیک زدم همیتوری اروم کشیدمش بالاو اروم شلوارکمو کشیدم پاییینو دراودم بابام دیگه بی حال شده بود مخصوصا با دیدین اون صحنه ی غیره عمد . برگشتم دیدم بابام زیره چشمی فقط به کونو سینه هام نگاه می کنه منم هی اینورو اونور می رفتم بابا رو به حال خودش گذاشتمو به بهونه سابیدن گل روی پیزاهن با یه دست به پشت چار سدتو پا واستادم با تکون دادن دستم سینها و کونم مثل ژله میلرزید بابام دیگه داشم منو می خورد که پاشدم گفتم بابا شستی ؟ گفت اره دخترم اما پشتم مونده ذحمت می کشی گفتم چشم بابایی به شیکم خوابوندمش دیدم با دستش کیزشو رو داد لا پاش منم شرو به شستن پشتش کردم طوری نشستم که صورتش روبروس کونم باشه احساس خوبی داشتم از اینکه منو ببینه خوشش میاد دستمو بردم زیره شورتش کونشو شستم جو یهویی بردم کونشو سفت کردو انتظار نداشت من پاهاشو باز کردم لای پاهاشم شستم دستو بردم پایین بین لای پاش که یهو دستو کیرشو لمس کرد فوق الاده کلفتو داق سری دستمو بیرون اوردم دیدم بابام چشماشو بسته رونه پاهاشو باز کردم از پشت فقط بیزه هاش و نصف تنه ی کیرش با اون سره کلفتش معلوم بود لیفو دستم کردم و مثلا اینکه حسش نمی کنم و قستم شستنه شورع به مالادن بیزه هاش کردم از زیر دست به کیرش می کشیدم یهو دستشو پرت کرد رو ساق پام که مثلا اتفاقی بود خلاصه بابام دیگه تاقت نداشت حتی با دیدم حال بابام خواستم یه توری به بفهمونم اگه خواست راحتش کنم اما من دختر بودم از همه مهم تر دخترش .شورتشو دیگه بالا نکشیدم و گفتم بابا تموم شد مو خوام برتون گردونم با صدام چشماشوباز کردو و روبه اسمون خوابوندمش تن خودمو خیس کردمو به بابا گفتم پاهامو شما بشور اونم گفت چشم دخترم پاهامو داشت می کند محکم میمالوند من به پهلو خوابونده بودمش و پاهامو جلوش دراز کرده بودم 2 3 باز نزدیک کسم شد تنم مور مور میشد خوشم میومد یهو دست کرد لای پامو مشغول شستن اونجا شد یکی از انگوشتاش به کسم می خورد خیلی خوشم اومده بود کیره بابا دیگه شورتشو بلند کرده بود چون از پوشت پایین بود یه جورایی معلوم بود گه گفتم بابا بالا تنمم شما بشور منم کنارش خوابیدم شرو به دست شکیدن کرد با دستش اب لاسینم می ریختدستشو کامل لا سینم میکرد که وقتی میخواست دستشو بکشه بیرون واسه اخرین بار منم از پشت سوتینو وا کردم نفهمید البته که سینه های گندم جلو چشش زد بیرون اون جا خورد امادید می عادی هستم شرو به مالوندم و شستن کردم خیلی اروم میمالوند سینه هام سفت شده بود گفتم بابا پهلومو بشو و بعد پشت بهش کردم کونمو دادم سمتش اونم شرو به شستن کردن کم کم مثلا لیز می خوردم عقب رفتم که نوک کیرشو احساس کردم نوکش روی شورتم بود دیدم بابا سینهامو باز میماله فهمیدم خوشش اومده برگشم روشکم بابا دیگه خودم میمالوند تا رسید به کونم کونمو فشار می داد هیو با دستاش شورتمو لا کونم کردو کونمو اب کشید من حشری شده بودم بابام که از حا رفته بود می دونستم باید یا ساک بزنم یا زا کون بکنتم یا جغ بزنم براش اما چطوری یهو پاشدم گفتم بابا وسیله اصلاحت کجاست جاشو نشونم دادو امادش کردم گفتم تا اونجایی که من میدونم باید لای پای مردا سیو بشه بهر حال خودت که نمی تونی بابا جام من برات انجام میدم بابامو رو ب اسمون خوابوندم کیرش دیگه مثل سنگ شده بود به بابا گفتم بابا می خوام اصلاه کنم بلعکس رو سینش نشستم و گفتم خجالت نکشی ها بابام گفت نه دخترم ممنونم اول یه قوس ناز به کمرم دادم که کونم قمبول شه بعد اروم شورتشو کشیدم پایین بزور از رو کیرش ردش کردم با دستام از لای پام پارچه ی روی کسمو شکیدم که از کمر شورتم پایین بیاد تا 2 3 ثانت پایین کشیدم بقیشو با عقب جلو رفتن رو سینه بابام پایین اوردم شورتم کامل پایین بود خم شدم رو پاهاش به بهونه اصلاح
کونمو دا چونش دادم عقب طوری که اگه با چشاش پایینو میدید سوراخ کونو کسم جلوش بود با شامپو حسابی کیرشو میمالودمو 2 3 دقیقه گذشت دیدم یه چیری یه سوراخ کونم خورد اما عقب کشد چون یهو شد من کنمو سفت کردم غریزی بود دوباره شل کرمو دیدم که انگار زبون بابام بود کرد تو سوراخ کونمو اون تو می چر خوند خیلی خوشم میومد با دستاش لپ کونمو با ز کرد گفت دخترم خسته شدم عقب تر بشن منم رفتم انقد عقب که بالای کسم جولولبش بود شرو کرد به لیسیدم منم کیرشو میمالوندمو اصلاح رو کیرش اب ریخم که کفش پاک شه بعد با ترس اروم تو دهنم کردم یه بار چون صابونی بود تلخ بود خوشم نیومد دیگه نکردم دلم می خواست بابام ارضا شه اما نمی شد که به بابا گفتم تموم شد پاهام دو طرف سرش بود بلند شدم واستادم دیدم بابا داره لای پامو نگاه می کنه یه نگه به کیرش کردمبا خودم گفتم چطور بفهمونم هنوز دخترم تمام حواس بابام به کسم بود امدم رم سینش نشستم دوباره کونمو دادم سمت کیرم شورتمو که پایید بود پایید تر کشیدم نشستم رو کیرش طوری که لای کسم بره واسش عقب جلومی کردم علنا داشتم میدادم به بابام بابامم خودشو به سینهام چسبونده بود که دیدم با دستش منو اورد بالا تر کیرشو با کونم میزون کرد من که کیرشو دیده بودم عمراا اگه می رفت یا من میموردم یا ... خلاصه دوباره کردمش لا پام دیدم بابام منو سفتر از قبل کشید بالا با دستش نوکه کیرشو روی سوراخ کونم نگه داشت نمی زاشت نکن بخورم اروم فشار داد نمیرفت تو منم دستمو دور گردم بابام حلقه کرده بودم درد میکشیدم چی میتونستم بگم 3 4 بار سعی کرد دید نمیره منو با دستش گذاشت کنار خودشگفت دخترم به پهلو بخواب خوابیدم و اونم خابید انقدر ترسیده بودم که دلم می خواست بگم نکنه دردم میاد باباز از پشت 2 3 بار کیرشو لا کسم کشید ترسیدم توش کنه دیدم کیرشو تفی کیرده دوباره رو سوراخم گذاشت اما دستم رو کمروباسنم دستشو اورد رو سینهام محکم فشارشون داد و اروم کیرشو فشار داد نوک کیره کلفتش جا باز کرد تو کونم داشتم میموردم با دستش کسو سینمو میمالوند کمی اروم شدم با تلمه های کوچیک کیرشو تا ته کرد ته کونم از کونم خون میومد کیرشو کشید بیرون کرد تو و من شل شدم دیگه توان نداشتم انگار کل انرژیمو از کونم می کشید 25 دقیقه ای داشت می کرد منو دردش عادی شده بود شل بودم اما دلم می خواست محکم تر بکوبه تو کونم که احساس کردم 4 5 تا محکم تر از بقیه تلمیه زدو کل ابشو لای پام ریختو با انگوشتش به کسو کونم مالید از پشت چسبید بهمو کلی پشتمو بوسید و گفت بهترین حموم عمرم بود دخترم منم بیحال کیرشو گرفتمو یه ساکه محکم زدم که هرچی اب مونده بود خوردم اینم داسنتان من . 

جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گناه درمانی 3


هیجان زیادی داشت بالاخره جمشید رفت کمی از ادکلن گرانقیمت ملایم و هوس انگیز فرانسوی اش را به صورت گردن و پیراهنش زد.روژ گوجه ای خوشرنگ و براق را به لبانش مالید تا برجسته تر و هوس انگیزترش سازد.از روژگونه هم استفاده کرد بنظر میرسید ضربان قلبش چند برابر شده باورش نمیشد 24 ساعت بی سر خر در آغوش عشقش باشد برای تلفنهای احتمالی در روز هم بهانه هایی از پیش تعیین کرد.در خانه را هم که باز نمیکرد بالخره لحظه موعود رسید و چشم منوچهر بجمال پری روشن شد البته پری در این نیم ساعتی که پس از رفتن شوهرش منتظر معشوقش بود چند بار با دستمال کاغذی کوسش را خشک کرد و هر بارهم به آن عطر مخصوص میزد.- پری چقدر خوشگل شدی.شدی مثل 18ساله ها با خودت چیکار کردی؟/؟- همش بخاطر توست میدونی که چقدر دوستت دارم اواخر خرداد ماه بود و ساعت از10هم گذشته بود آفتاب بیشتراز نصف حیاط مخصوصا محوطه باغ را پوشانده بود.هوا معتدل و تقریبا کمی گرم بود.- منوووووچ.- جان منوچ.- میتونم ازت یه چیزی بخوام؟/؟- تو جان بخواه پری - میتونم ازت خواهش کنم دو تاییمون لخت توی این باغ و گلزار قدم بزنیم؟/؟- چه اشکالی داره منکه از خدامه فقط بذارهر کدوممون اون یکی رو لخت کنه- چه با احساس.ان دو شروع کردند به لب گرفتن از یکدیگر دست منوچ داخل پیراهن پری بود و با سینه های کوچک و مرمرینش بازی میکرد با نوک زبانش با نرمه گوش پری بازی میکرد و ارام در گوشش نجوا میکرد که دوستت دارم دستش را از زیر دامن پری به شورت توری قرمزش رساند و ارام با کوسش بازی کرد.پری هم از طرف دیگر با کیر منوچهر ور میرفت.همچین کیری را در فیلمها هم ندیده بود.خیسی کوس پری به یک وجب پایین تر هم سرایت کرده بود.خلاصه هر دو لخت مادر زاد شدند و برای چند دقیقه استپ زدند و انگونه که پری میخواست عمل کردند.در باغ گیلاس و گل به قدم زدن پرداختند.- میدونی منوچ من یاد چی می افتم - نه بگو- ا ه ه ه ه ه بی احساس یاد اولین عاشقای دنیا آدم و حوا رو میگم اره عشق من همه چیز من و تو الان داریم تو بهشت قدم میزنیم نمیخوام از این بهشت بیرونمون کنن.گیلاسی چید و به منوچهر داد این بهشت فعلا فقط همین یه میوه رو داره به هیچ قیمتی نمیخوام این روزای خوب نابود بشه نمیخوام از این خواب واقعی بیدار شم ببین حتی سگها رو هم بستم و رو چمن هم پتو پهن کردم آه ه ه ه که چه لذتی داره زیر آسمان آبی آدم جسم و روحش را در اختیار معشوقش بذاره پری بر روی پتو و رو به اسمان دراز کشید و منوچهر پشت به آسمان بر روی او قرار گرفته بود باغ طوری بود که از هیچ طرف دید نداشت و تازه آنها ته باغ بودند منوچهر کارش را شروع کرد اول با لیسیدن کووووووس پری.پری جیغ میکشید و اه ه ه ه و ناله میکرد اما دیگر منوچ مانعش نمیشد چون میدانست که صدایش بجایی نمیرسد.-تو چقدر خوب میخوری همینطور میک بزن اووووووومد اووووووووومد تازه اولشه پری به آسمان ابی مینگریست گویی که در حال پرواز بود چمن گلهای رنگارنگ استخر که نور آفتاب درخشان ترش کرده بود همه همه پری را به اوج هوس رسانده بود.منوچهر کیرررررررر کلفت و درازش را به چوچوله پری چسبانده بود و با آن بازی میکرد.- بازم که داری اذیتم میکنی بذارش توشششششش دیگه - چشم در خدمتم ملکه من امان نداد و کیررررررش را تا تهههههه فرستاد توی کوووووووس زندایی جوووووونش با دست چپش سینه چپ او را چنگ میزد و با لبانش نوک سینه سمت راست او را میمکید.اینکار پری را حشری تر میکرد و برای دومین بار ابش امد در حالیکه منوچهر طوری تنظیم کرده بود که بین زمانهای ارضا شدنش فاصله بیفتد چون این پری که او دیده بود تا فردا ولکن معامله نبود.- اه ه ه منکه برات ساک نزدم؟/؟.- تازه یادت اومد؟؟/؟؟ دلخور شدی؟/؟ نه راستش گفتم شاید امروز زیاد میلت نمیکشه/.- بیار بده بمن شکلات دسته دار خودمو فقط مال منه فداش میشم هر چقدر بخوای برات لیس میزنم مثل سگ میشم و برات لیس میزنم مال منه نمیذارم هیشکی باهام شریک شه گاه به آرامی و زمانی هم به تندی کیر منوچهر را می لیسید بذار بیارم بیرون آبم میره تو دهنت هااااااا.- بره اشکال نداره همش مال خودمه میخورمشششش منوچهر دیگر بخود فشار نیاورد و جلوگیری نکرد با لذتی بی پایان منی را به دهان پری ریخت زن دست بردار نبود باز هم به ساک زدن و میک زدن خود ادامه داد و حتی به تتمه اب مرد رحم نکرد منوچهر سکس سگی را خیلی دوست داشت.پری پشت کرد دو زانو و منوچ هم که تازه آبش آمده بود با مقاومت بیشتری کوس پری را میکرد شانه های او را ماساژ میداد موهایش را نوازش میکرد به همه جای بدنش دست میکشید.پری دیگر در این دنیا نبود میخواست زمان متوقف شود تا او همچنان لذت ببرد.آه ه ه آرامی کشید.برای سومین بار ارضا شده بود.آنان دقایقی در اغوش هم آرمیدند و به راز و نیاز پرداختند.کسی شاهد آنان نبود جز دو سگ نر شکاری گردن کلفت که به گوشه حیاط بسته شده بودند و چند پرنده.قرار گذاشتند که از استخرهم استفاده کنند.استخر به شکل مستطیل بود حود 150متر زیر بنا داشت عمقش در بیشتر جاها بیشتر از 2 متر بود ولی آنروز پری بیشتر از یک و نیم متر آبش را بالا نیاورده بود فکر میکرد اینجوری راحت تر میتونن هر کاری که میخوان توش بکنن.هر دو با هم خود را به آب انداختند پری آنقدر آماده باش بود که در جا مایوی خوشگل و هوس انگیزش را پوشید.در واقع میتوان گفت همان شورت بود و منوچهر که کاملا لخت بود.- چطور شد که تو لخت لخت نشدی؟/؟- اینجوری هیجانش بیشتره من میخوام که تو منو لخت کنی میخوام که تو شورت منو پایین بکشی.توی آب تمیز استخر که آفتاب کمی ولرمش کرده بود با هم ور میرفتند.دست منوچهر داخل شورت پری بود.اب چرب و چسبناک داخل شورت معشوقه اش نشان میداد که این آب استخر نیست و باید دست بکار شد.عزیزم یه چیزی یادمون رفت.- چی؟؟/؟؟ یادمون رفت کرم ضد آفتاب بزنیم البته من میتونم از آب کیر تو استفاده کنم ولی بخواد تمام بدن منو بگیره کافی نیست.هر دو با هم خندیدند پری کرم ضد افتاب امریکایی اصل را آورد و منوچ اول دست بکار شد.آنقدر آرام و هوسناک به تمام سطوح بدن معشوقه اش دست میکشید که او را بی طاقت کرده بود کیر منوچهر شق شده بود.زن به روی شکم دراز کشیده بود و کون و پشتش به هوا بود در همان حالت که منوچ به کوسش دست میمالید و حسابی کرم مالیش میکرد گفت منکه دارم کرم میزنم پس بیا کیرم بزنم و در همان وضعیت پاهای پری را از دو طرف کمی باز کرد تا کوس گربه ایش مشخص شود.شمشیر را به غلافش فرستاد و باز هم صدای اه ه ه و ناله پری بود که تمام فضای سبز و محوطه را در برگرفته بود.فعلا همینقدر کافیه.کنار استخر هم کار داریم شب و بعد از ظهر هم کار داریم. نوبت پری بود که معشوقش را کرم مالی کند سربه روی سینه های برجسته و مردانه اش نهاد و با دستهایش هم کارش را میکرد کیر آماده او را در دست گرفت و قبل از کرم زدن برایش ساک زد و در اوج هوس یارش مقداری از کرم را بر روی دستش ریخت و با ان کیر منوچهر را میمالید مرد آنقدر بخود فشار میآورد که آبش نریزد و به اصطلاح برای موارد حساس تر صرفه جویی میکرد.لحظاتی بعد منوچ در ابتدای استخر و پری هم در لبه ان بود.پری طوری خود را بر روی لبه قرار داده بود که قسمت پاهایش درون و قسمت تنه اش بیرون استخر قرار داشت اوایل آنهم که عمق کمی داشت و زبان مرد بر کوس زن مسلط بود.مثل ادمهای گرسنه و تشنه کوس خوری را شروع کرد.چند دقیقه بعد در اغوشش گرفت و با نیروی فراوان شروع به کردنش در اب کرد صبح تا بحال فقط کوسش را میکرد هر دو در اب بودند منوچهر پری را بلند کرده بود طوریکه انگار پاهای پری دور کمر عشقش حلقه زده بودند آنها رو در روی هم و بهم چسبیده بودند و مرد بشدت کیررررررررش را به کووووووووس زن میکوبید و دیگر به ناله های او توجهی نداشت که پی در پی میگفت بکش بیرون سوختممممم آتیش گرفتمممم البته بلافاصله میگفت نه نه شوخی کردم یوقت کیرررررررتو بیرون نکشی هااااااااا بذار حسابی درمان بشم بذار جبران 20 سال محرومیتو بکنم لحظاتی بعد در همان حالت منوچ لب بر روی لب پری نهاد و ضرباتش را کمی آرامتر کرد.- خوب میدونی چطور آتیشم بزنی کارتو خوب بلدی یوقت مواظب باش دخترا گولت نزنن اونها عبور آزاد نیستن و منم دیوونه میشم فقط میخوام مال من باشی تنه پری بالاتر از آب قرار داشت در زیر نور خورشید و قطرات اب چشمانش به آبی آسمان میمانستند لبانش به سرخی گیلاس و موهای طلایی و بلندش به زیبایی و درخشش آفتاب بود. همه اینها را به معشوقه اش گفت و او با لذت بیشتری به او کوس میداد.- کوووووووسم تشنه است کووووووووسم تشنه است آب میخوااااااااااد.از استخر بیرون آمدند و به کارشان ادامه دادند پری دیگر در این عالم نبود در وضعیتی بود که اگر هم گیرشان می انداختند دوست داشت اول آبش بیاید و آب کیر منوچهر به کوسش بریزد و بعد جواب بقیه را بدهد آن حالت خماری را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمیکرد ورود و خروج کیر به کوس و ضربه های آن شدیدتر شده بود.آبم اوووووووومد.آبم اووووووووومد. آب بددددددددده.آب بددددددده.آب میخواممممممم.آب میخوامممممم و مرد که یک ساعتی میشد جلوگیری میکرد با تمام هوس و اشتیاق و با همه وجودش آبش را به داخل کوووووس پری ریخت.چند لحظه بعد زن کوس و پاهایش را رو به بالا گرفت.- میخوام آبت کمتر حروم بشه نمیخوام از کوسم بیرون بزنه راستی چی شد سراغی از سوراخ کونم نگرفتی؟؟/؟؟ ـ صبر کن به اونجاشم میرسیم گاماس.گاماس.شاعر میگه اندازه نگهدار که اندازه نکوست تو که میدونی من دل ندارم اذیتت کنم روزت رو خراب کنم اگه الان بذارم توی سوراخ کونت و اگه دردت بیاد و یا بمشکل دیگه ای بخوری چند ساعت باقی مونده رو میخوای چطور حال کنی؟/؟.- ممنونم از اینکه اینقدر پیش خود حسابی و بفکر منی.دوباره لب بر لبان هم نهادند و در آغوش هم آرمیدند نیمساعتی را در همین وضعیت بودند در سکوت و آرامش.ساعت حدود دو سه بعد از ظهر بود که با حیاط خداحافظی کرده قسمت بعدی کارشان را شروع کردند هر دو گرسنه شان شده بود.- سبزی پلو با ماهی یا با ماهیچه میدونم هر دو تاشو دوست داری بخور که باید کلی قوت داشته باشی علاوه بر ناهار انواع و اقسام میوههای رنگارنگ هم برایش آورد پس از خوردن ناهار منوچهر دانه ای توت فرنگی برداشت و آن را از وسط گاز زد و به پری جانش نشان داد گفت میدونی این شبیه چیه؟/؟- نه تو بگو.- شبیه کوس کوچولوی تو.- خب برنامه بعدی ما چیه؟/؟- زندایی خوشگل و تیتیش مامانی من میدونه که من بعد از ناهار باید حتما یک ساعتی رو بخوابم مگر اینکه دانشگاه باشم و نتونم.- خب بعدش؟؟/؟؟- بعدش روز از نو روزی از نو غذا که پایین رفت سبکهایی رو که صبح پیاده نکردیم بعد از ظهر انجامش میدیم مثلا یه حالتیه که من بهش میگم میدان آزادی البته بیشتر قسمت بالاش شبیه میدان آزادیه و قسمت پایینش پس از ابتدای کار متغیر میشه به اینصورت که من و تو از پشت بهم می چسبیم در جهت مخالف هم یکی رویش بسمت چپ و دیگری بطرف راست از طرف پایین تو کون و باسنت را بطرف کیرم هدایت میکنی و من کیرم را بطرف سوراخ کوست میفرستم اگه بتونیم از پشت همو قلاب کنیم و مثل پاندول ساعت اینور و اونور بریم که خیلی خوبه.پری سگرمه هایش در هم رفت.- تو اینها رو از کجا میدونی؟/؟- از فیلمها دیدم.- امیدوارم اینطور باشه وگرنه من تحمل خیانت تو رو ندارم در حالیکه اتوماتیک وار داخل کوس میشد و گاه هم بیرون میآمد هر دو چسبیده و در آغوش هم خوابیدند ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود که هر دو از خواب بیدار شدند دست منوچهر روی کوس پری بود کف دستش را به کووووس او فشارررررررر میداد و با انگشتانش به قسمت بالای کوس و در واقع زیر شکم دست میکشید.زن با اینکه بشدت حشری شده بود اما ناگهان از جا پرید و فرار کرد.- اگه میتونی منو بگیر و بکنننننننن ناقلا خیلی فرز بود منوچ حلقه محاصره را تنگ کرد پری چاره ای نداشت جز انکه از پله های بین طبقه اول و دوم بگریزد وسط پله های فرش شده مرد زن را به تله انداخت پری را محکم گرفت دو دستش را با دست چپش گرفت پای چپش را بر روی جفت پاهایش گذاشت و با آخرین توان فشار میداد.با آرنج دست چپش هم فشار سختی به کمر او میآورد بیچاره دست چپش.بعد کیرش را از پشت به کوس پرنده اسیر فرستاد.- بسه.بسه.دیگه آتیش گرفتم اگه ولم کنی دیگه فرار نمیکنم. - چی؟/؟ من به تو اطمینان کنم؟/؟ هرگز و همینطور به کردنش ادامه داد ناگهان احساس کرد آب گرمی بر روی کیرش باریدن گرفته انگار این زن اب بیست سالش را ذخیره کرده بود و در این حال آب کیر خود را بار دیگر به کوس پری ریخت منتها اینبار از پشت.- ببینم خیلی دردت اومد؟/؟ خودت خواستی من چاره ای نداشتم منو ببخش خودت خواستی که من وحشیانه عمل کنم.- نه اتفاقا خیلی لذت بردم وسط کمر پری کبود شده بود و دست و پایش هم درد گرفته بود اما غرورش اجازه نمیداد که بنالد.- حالا دیگه نار نکن مثل یه دختر خوب و حرف شنو همینجا بمون تا از دلت در بیارم شروع کرد سر تا پای پری را لیسیدن و بعد هم از نوک انگشتان پای او تا فرق سر او را با لبان غنچه کرده اش موچ موچ میکرد و گاه نوازشش میکرد و گاه هم همه جای او را میبوسید.حسابی او را مثل دختر بچه ها لوس کرده بود با آنکه پری در طول هفته بیشتر از دو سه جلسه به کلاس رقص خصوصی نرفته بود اما علاقه و انگیزه او باعث شده بود که خیلی زود پیشرفت کرده و با رقصهای متنوعش دل از معشوق ببرد.یک ساعت برای او رقصید پس از خوردن شام یکی دو ساعت در آغوش هم درد دل کردند.- نگاه کن ببین ستاره ها چقدر قشنگنن دوست داشتی الان من و تو کنار اونا بودیم؟/؟- اگه میشد توی آسمون تو رو کرد آره.- من دارم باهات جدی حرف میزنم تو احساسات منو مسخره میکنی؟/؟- نه منم دوستت دارم منم دوست داشتم الان توی آسمونها با تو پرواز میکردم میگفتم که چقدر دوستت دارم میگفتم که هیچوقت فراموشت نمیکنم.میگفتم که برات میمیرم میگفتم که بزرگترین لذت زندگیمو از بودن با تو میبرم.- نگو تو رو خدا هوسمو زیاد کردی منوچ منو ببوس لبامو ببوس بغلم کن بگو که فقط مال منی.- منوچهر لب بر لبان پری گذاشت و دستانش را دور کمر پری حلقه زد معلوم نبود این خستگی ناپذیران کی بخواب رفتند که دم دمای صبح بیدار شدند.- پری من.- جان.- قسمت آخر کار مونده ناراحت که نمیشی من کونتو بکنم و بذارم توی سوراخ کون و مخرجت؟/؟- تو از من جان بخواه اینها که قابلی نداره کون گرد و قلمبه ای پری را در دستانش گرفت و به آن چنگ می انداخت به سبک زبان مار مقعد پری را می لیسید و هوس او را زیادتر میکرد.کف دست و چند انگشتش با کووووووس او بازی میکردند با کف مالی کوسش.کوس و تمام بدنش را به هیجان آورده بود اما اینبار نوبت کووووون بود با چربی کوسش سوراخ کونش را چرب کرد.کله کیرش را با ابتدای سوراخ کون پری بازی بازی داد کله وارد سوراخ شد و بعد آرام آرام قسمتی از تنه را بداخل فرستاد.احساس کرد که بیشتر از نصف کیر نمیتواند وارد سوراخ کونش شود با اینحال او را آرام آرام میکرد.- آ ه ه ه ه منوچ نمیدونی چه لذتی داره فکر نمیکردم کون دادنم اینقدر باحال باشه جووووووووون انگار کیر کلفت تو اون توچسبیده.اووووووووف چقدر خوب و نرم نرم میکنی بمن قول بده دفعه دیگه بیشتر کونمو میکنی دوست دارم ببینم یکی از آینه های متحرک را طوری ردیف کردند که پری کون دادنش را ببیند.- باورم نمیشه کیر به این بزرگی و کلفتی توی کون من باشه پری فدای کیررررررررت بکنننننننن بکننننننننن نترس اگر هم دردم بیاد تحمل میکنم دردش شیرینه شیرین.- پری جووووووووون من دیگه تحمل ندارم کوووون و سوراخ کووووون و تمام بدنت هوس انگیزه آبم داره میاااااااااد.- باشه خوشگلم منم میخوام بهت خوش بگذره به اعصابت فشار نیار فدات شم زودتر بریزش توششششششش منم آبتو میخواممممممممم این آب حیات منه و کمر تو چشمه آب حیات من و منوچهر با لذت بسیار آب کیرش در سوراخ کون پری خالی کرد.- آخ خ خ خخخخ کمرم سبک شد.- من قربون کمرت برم.7 صبح شده بود چیزی به آمدن غضنفر و جعفر نمانده بود.- راستی به خونواده ات چی گفتی که شبو نمیای؟/؟- هیچی اونها عادت دارن فکر میکنن من شبو پیش دوستهای تهرونیم درس میخونم دقایقی بعد از یک بوسه و در آغوش کشیدن عاشقانه طولانی منوچهر خانه دایی جانش را ترک کرد پری ماند و احساس جوانی. پری بود و دنیایی از لذت در تمام وجودش از فرق سر تا نوک پا پری بود لحظه شماری برای دو روز دیگر.پری بود و دنیایی از عشق و امید به تنها چیزیکه فکر نمیکرد جمشید بود گویی چنین کسی در زندگیش وجود نداشته است.خدایا کی دوشنبه غروب میاد من تا اونموقع تلف میشم نکنه دخترای دانشگاه منوچ منو از راه بدرکنن دقایقی.بعد غضنفر و جعفر آمدند.پری همچنان لخت بر روی تخت دراز کشیده بود.چشمانش را بست احساس آرامش میکرد و به دو روز دیگر می اندیشید.روزها از پی هم میگذشتند. وضعیت به همین منوال بود هفته ای سه شب منوچهر و پری در آغوش هم بودن و از با هم بودن و کردن یکدیگر خسته نمیشدند.پری دنیای بدون منوچهر را هرگز تصور نمیکرد.جمشید و منیژه هم سه شب در هفته را با هم بودند معمولا منیژه ارضا نمیشد و جمشید هم زود تخلیه میکرد اما بیشتر مواقع رفتار منشی صیغه ایش طوری بود که جناب دکتر میتواند راضیش کند.فریدون هم از اینکه منیژه به اینصورت در اختیار دکتر باشد خیلی کفری بود فصل امتحانات دانشگاه و مدارس تمام شد آخر تیرماه بود یک هفته میشد که جواد به مشهد برگشته بود.پری با دیدن پسرش مجبور بود بر میزان عباداتش بیفزاید و فیلم بیشتری بازی کند از طرفی یواش یواش داشت مجبور میشد که سری به کیر مصنوعی بزند 9 روزی میشد که کوس نداده بود و حالت عجیبی داشت این پسره دیوونه که قبلا خونه بند نمیشد حالا دیگه از جاش تکون نمیخورد انگاریکه گنجی تو خونه چال شده که اگه حواسش جفت نباشه سرش بی کلاه میمونه.فقط موقع دعای کمیل شبهای جمعه مادرشو به حرم میرسوند.ناگهان یک روز منوچهر با خوشحالی به پری زنگ زد که عروسی دختر همسایه شون توی شماله و خانواده اونها دعوت شدن چون بنا به دلایلی پدر مسعود و خواهر مونا نمیان من و تو جواد و مادر مینا میتونیم با هم بریم موضوع داستان ویلای نوشهر از این قراربود که این مسعود خان خر شانس یک دوست بنگاهی تو نوشهر داره که هر سال وقتی برای زیارت و سیاحت به مشهد میان میان خونه اینها چند سال پیش یه ویلا کنار ویلای اونها پا داده بود صاحبش میخواست بره امریکا و برای دلار کردن پولها عجله داشت قسمت این بود که آقا مسود اونجا رو بگیره 1000متر زمین و150 متر زیر بنا خیلی هم شیک درست شده بود یه گوشه اش که خاک مناسبی برای کاشتن درخت مرکبات داشت از این درختان بی نصیب نمانده بود ولی قسمتهای جلو یا انتهاش که به دریا راه داشت زمینها همه ماسه ای بود درست همین وضعیت را خانه بغلی داشت که مسعود خان خوش شانس بغلی را با قیمت گرانتری خرید.دیوار بینشان را برداشت بقسمت شمال خانه که نگاه میکردی دریای زیبای مازندران به تو آرامش خاصی میبخشید.پری به منوچهر گفت در این شرایط من و تو چطور میتونیم با هم باشیم.- چه میدونم یه کاریش میکنیم بار و بندیلشان را جمع کردند و یکی دو روز بعد به راه افتادند.پری چند دست لباس سکسی چند دست پیراهن وسوسه انگیز و چند دست لباس معمولی با خودش آورد.میدانست اینگونه عروسیها مخصوصا کنار دریا خیلی سانتی مانتالیه فقط این جواد خان پاس بود.ازعروسیها خوشش نمیومد خدا کنه خونه بمونه و با ما نیاد.مینا هم زن بود و بالاخره یجوری باهاش کنار میومد.هر چه بود پری زن یک دکتر بود نبایستی کم میاورد.اما چطور با منوچهر حال کنه میتونست یه بهونه ای بیاره باهاش بره بیرون یه جای دنجی یکی دو ساعتی با هم باشن ماشاالله شماله و هزار جای دنج تازه داخل همین تویوتا کامری با شیشه های دودیش هزار کار میشه کرد.جواد رانندگی میکرد و منوچ در کنارش.دو تا مادرها هم پشت نشسته بودند شهرها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند.به مازندران که رسیدند هیجان خاصی به آنها دست داده بود...ادامه دارد

حرف ,حرف بابا 7


دوست داشتم که من و بابایی موقع سکس لخت لخت باشیم ومن این جوری خودمو در اختیارش قرار بدم . چون در این وضعیت بود که خیلی بیشتر حال می کردم . خودمو محکم می چسبوندم بهش . حس می کردم که دیگه هیچ فاصله ای بین ما نیست . کیرشو گذاشتم تو دهنم تا بیشتر هیجان زده اش کنم . تا نتونه دست از سرم ور داره.تازگیها به هر مجلس و مهمونی که می رفتیم وقتی می دیدم که اون یه جور دیگه ای به خانوما نگاه می کنه عصبی می شدم وخیلی بیشتر از مامان حسادت می کردم -شیدای من خیلی وسوسه انگیز شدی . خیلی خانوم شدی. داری بزرگ میشی . بزرگ و تر و تازه -خوشت میاد ؟/؟می تونم کاری کنم که پدر جونم ازم راضی باشه ؟/؟کیرشو از دهنم بیرون کشید . نوک سینه هامو گذاشت تو دهنش -نه نه بابا -عزیزم شیدا جونم -بابا بخورشسینه هامو دارم یه جوری میشم . نمی دونم چمه . خیلی بیشتر از روزای دیگه خوشم میاد -قربون اون حالتت برم عزیزم دخترم . چطور می تونم یه روزی شوهرت بدم و یه مرد دیگه ای بیاد یه شبه تو رو از من بقاپه . یه عمر زحمت و مرارت بکش اون وقت یه غریبه بیاد حالشو ببره -باباباباجونم من هیچوقت شوهر نمی کنم . من فقط تو رو میخوام دوست دارم پیش تو باشم -دخترم مگه میشه ؟/؟-خیلی خوبم میشه . دوست داری منو رد کنی اون وقت بری دنبال خانومای دیگه ؟/؟من خودم می بینم گاهی وقتا چطور با چشات داری اونا رو می خوری . اونا هم از خداشونه که بابای خوش تیپ منم یه نگاهی بهشون بندازه مگه نه ؟/؟اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی ؟/؟-عزیزم آدمکه نمی تونه تو مهمونیها سرشو بندازه پایین و به کسی نگاه نکنه -حالا حتما باید به خانوما نگاه کنی ؟/؟-شیدا جونم این قدر حسود نباش دیگه . پاهامو انداخت رو شونه هاش . دوست داشتم کوسمو بخوره . میک بزنه بجوه بیشتر از هر روز دیگه ای . بابا دوستت دارم بابایی فقط مال من باش . کوسمو میک بزن -شیدا هوسمو زیاد می کنی خیلی باحال شدی . خیلی فتنه گر شدی . همونی شدی که آرزوشو داشتم . داری بابایی رو به اونچه که می خواست می رسونی . دوستت دارم بیا که بابایی فدای اون کوس کوچولوی خوشمزه ات بشه . عاشقتم عاشقتم . با دستای کوچولوم سر و موهای بابا رو وقتی که کوسمو می خورد نوازش می کردم .-بابا محکم تر هیجانش بیشتره . بیشتر لذت میده -عزیزم مثل این که نزدیکه نزدیکه .. نزدیکه اوخ با صدای نازک و دخترونه ام جیغ می کشیدم -آهههههه اووووووفففففف پدر جونم پدر جونم دارم یه جوری میشم یه جوری من کیرتو میخوام کیرتو میخوام .. بابا اول کوسمو بخور .. نه نه حالا کیرتو بمال .. دیونه شده بودم . نمی دونستم ازش چی بخوام . نمی دونستم واقعا چی میخوام این پر هیجان ترین سکسی بود که تا به حال داشتم . هنوز ده سالم تموم نشده بود . اون جوری هم که می گفتند هنوز پریود نشده بودم ولی یه لذت و هوسی داشت در من به وجود میومدکه بایستی از همونایی بوده باشه که همه ازش می گفتن ومی خواستن منو آماده رودررویی با اون بکنن . همین الآنش دلم می خواست کیر بابا درسته بره تا ته کوسم ولی چند تا از دوستای شیطونم یا وارد به این کارا به من گفته بودند که کیر تا موقع ازدواج نباید بره توکوس چون دختری آدم گرفته میشه واین یه ننگیه برای دخترای مسلمون در جامعه ما وخواستگارا این جور دخترا رو قبول ندارن ومایه سر افکندگی دختر و خونواده اشه . همینو یه جورایی دیگه از خانوم دینی خودمون و مامان ومامان بزرگ و خیلی های دیگه از خانومای فامیل شنیده بودم ولی دوستم یه طوری بهم گفت که بهتر از بقیه حالیم کرد . من همین حالاشم کیر بابایی رو می خواستم -پدر جونی کیرتو بمال به کوسم . بمال زودباش من میخوام . تعداد ضربان قلبم زیاد تر شده بود . صدای ضربانو می شنیدم -شیدا قلبت چقدر تند می زنه ؟/؟-واسه کیر توست . بابا اگه فروکردن تو کوس من درست نیست کیرتو بکشش روکوس من . این جوری هم کیف می کنم -شیدا شیدا باورکن تو واسم سکسی ترین و خواستنی ترینی -بابا جون می خوام فقط من باشم . اگه سکسی ترین وخواستنی ترینم می خوام در همه چی یکی یدونه ات باشم . بابا کیرشو همین طور می کشید روکوس من ومنم با صدای نازک ولی لطیف خودم واسش جیغ می کشیدم . اونم کیف می کرد . یه لحظه بابا کیرشو به طرف شکم من بالا کشید ویهو فریادی زد که نزدیک بوددل دست بدم -خون خون .. شیداجون خون , روکیرم خون نشسته . کف دستشو کشید رو کوس من ودر حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود گفت خون خون ... تو پریود شدی .. اگه بابا این جوری نمی کرد شاید اصلا نمی ترسیدم اون که کف دستشو این جوری روی کوسم می کشید خیلی لذت می بردم و حال می کردم ولی اون لحظه ترس اون باعث شده بود که منم بترسم -بابا حالا چیکار کنیم -نمی دونم ببینم حتما تا حالا دیدی که مامانوقتی که عادت میشه لاپاش نوار بهداشتی میذاره .. اگه جاشو بلدی یکی باید بذاری لاپات که خونت نریزه -بابایی من چه بذارم چه نذارم خون خودش میاد . من الان کیرتو می خوام من یه جوریم . بابا این قدر خون خون نکن-شیدا جونم ممکنه کوست وداخل شکمت میکربی بشه . آلوده بشه . همه جا ی بیرون هم خونی میشه -بابا پسبیا بریم حموم که خون رو زمین اینجا و رو تخت نریزه -دخترم یعنی این قدر درجه حشر و هوست بالارفته ؟/؟تو هنوز ده سالت نشده -بابا کمکم کن . بهم بچسب . من کیرتو میخوام -پس زودباش بریم داخل حموم . با هم رفتیم ودوباره به کارمون ادامه دادیم ولی دیگه بابایی اون فشارو بهم نمی آورد وخیلی هم استرس داشت از این که مبادادچار آلودگی وعفونت بشم -بابا خوشت نمیاد ؟/؟اگه بهت حال نمیده باسوراخ کونم بازی کن . یواش یواش باید واست آماده اش کنم . می دونم کیف می کنی اگه کیرتو فروکنی توکونم . یکی دوتا از دوستای شیطونم تعریف می کردند که دوست پسراشون که دوسه سالی هم ازشون بزرگتر بودن اونارو از کون میگان . برای بار اول خیلی سخت بود . سوراخ کونشونو بایه روغنی , کرمی چربش می کردند بعد آروم آروم کیرشونو می فرستادنداخل سوراخ کون .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

منشی پستون گنده شرکت

سلام من اسمم محسن و اهل یکی از شهرهای جنوبی کشور هستم قدم حدودا185و به قول بعضی از دوستان ظاهر خوب و آراسته ای دارم و متاهل هستم.
داستانی که میخوام براتون بنویسم مربوط میشه سال گذشته (سال90)در مورد یه خانم که اسمش پگاه بود که توی شرکت برامون اتفاق افتاد.
قبل شروع داستان بزارید از این خانم بگم یه خانم خوش هیکل قدش 170 یکم تپل سایز سینه80
داستان از اونجا شروع میشه که یک روز رفتم دفتر کار یکی از دوستان که البته دختر بود وقتی وارد شدم دیدم پگاه کنار دوستم سحر ایستاده و شروع به احوال پرسی کرد و من با دیدنش فقط مبهوت سینه هاش شدم که سحر با خنده گفت چیه؟ کجایی؟ظاهرا حواست جاهای خوب خوبه که از حق نگذرینم من یکم خجالت کشیدم قرار شد من اونارو تا جایی برسونم و اون روز به هر بدبختی که بود گذشت.
روز بعد زنگ زدم به سحر گفتم دختره کی بود که سحر سریع کالبد شکافی کرد و همه چیز رو ریخت رو دایره فهمیدم که اسمش پگاهه و شوهر داره (البته عقد بسته بودن )و خیلی اهل حاله ولی به هر کسی پا نمیده خلاصه از سحر خواهش کردم که بگو برای کار ما به یک منشی نیاز داریم و اگه دوست داره میتونه بیاد سر کار .
سحر رفت بود و بهش گفت ولی گفته بود شرمنده شوهرم اجازه نمیده و تشکر کرده بود.
خلاصه از اون جریان چند ماهی گذشت که دیدم سحر میگه یکی از بچه ها نیاز به کار داره میتونی براش کاری پیدا کنی وقتی پرسیدم کیه گفت پگاه منم برای اینکه کم نیارم اولش یکم ناز کردم و بعدش گفت بگو از صبح بیاد روز بعد تشریف فرما شدن و ما هم تو نخ ایشون و یه چند روزی از اومدنش گذشت دیدم بد جور پا میده و منم به هر بهانه ای براش اس میفرستادم ولی کم نمی اورد و جوابشونو میداد .
یک روز عصر که دوتایی تنها بودیم من تو اتاقم مشغول کار بودم دیدم در زد و گفت جسارت قربان شما انبردست دارین گفتم واسه چی میخواهید گفت زیپ مانتوم باز شده و هر کار میکنم درست نمیشه گفتم بیایید داخل اگه جسارتی نیست من نگاهی بهش بندازم امد تو دیدم وای از بس سایز سینه هاش بزرگ بود و مانتوش تنگ زیپ در رفته بود و من هم یکم بهش دستکاری کردم گفتم نمیشه و تو این دستکاری دستی هم به سینه هاش میزدم و چیزی نمیگفت.
روز بعد دلو به دریا زدم و براش اس دادم با من دوست میشی و هرلحظه منتظر بودم بلند شه و با ناراحتی بیرون بره ولی دیدم جواب داد شما که متاهلید دوست میخواهید چکار ؟بهش جواب دادم آخه زنم درست به من نمیرسه پرسید از لحاظ بهت نمیرسه؟گفتم هم جنسی و هم روحی دیدم نوشته به نظر شما من میتونم برات کاری انجام بدم؟من که داره همش جواب میده پاشدم و رفتم تو اتاقش وشروع کردم مخشو زدن اولش گفت من دچار عذاب وجدان میشم و نمیدونم جواب شوهرمو چی بدم ولی من باز بهش ور رفتم گفتم تو بذار همین یک بار دیگه قول میدم اتفاقی نیافته گفت فقط دست بگیر به سینه هام منم شروع به بازی کردن کردم و کم کم دستمو بردم پایین تر و دیگه تو حال خودم نبودم که باز به اسرار من شلوارشو پایین کشید و من شروع کردم با کسش بازی کردن و انگشتمو میکردم تو و بیرون میکشیدم و شلوارمو از پام در اوردم دیدم گفت بسه دیگه گفتم حیف نیست تا اینج پیش رفتیم تمومش کنیم خلاصه کیرمو دم سوراخ کسش گذاشتم و با یک هل تا ته تو رفت ظاهرا قبلا درست بهش رسیده بوده آخه کسش پرده نداشت و شروع به تلمبه زدن کردم و کسش خیس خیس شده بود نمیدونم چی شد خیلی زود آبم امد و سریع لباسامو پشیدم و رفتم تو اتاقم و تا روز بعد همش به فکرش بودم روز بعد صداش کردم گفت حاضری دوباره سکس کنیم گفت تو فقط به فکر خودتی من یه دختر خیلی حشری هستم و تو دیروز نتونستی منو ارضا کنی .
گفتم اشکال نداره امروز درست بهت حال میدم و تا تو ارضا نشدی من خودمو ارضا نمیکنم
خلاصه اون روز یه حال درستی با هم کردیم و چند بار دیگه باهم سکس کردیم .
تا زدو من مجبور شدم برم سفر و تو سفر بودم زنگ زد و گفت من دیگه نمتونم بیام و الان که براتون مینویسم یک سال است که ندیدمش و هر وقت بهش فکر میکنم کیرم راست میشه.
از دوستان عزیز عذر خواهی میکنم اگه درست ننوشتم یا قسمت های سکسیش کم بود سعی کردم واقعیت رو بنویسم من سکس زیاد کردم اگه باز پا داد براتون بقیه داستانامو مینویسم.

لز من و دوست تپلم

سلام دوستان
میخوام خاطره ی خودم رو از اولین لزی که با دوستم داشتم رو بهتون بگم. من پارسال 18 ساله بودم و سال آخرم بود برای کنکور رفتم مدرسمو تغییر دادم اونجا با دختری به اسم نیوشا آشنا شدم که خیلی سفید و تپل بود با اینکه زیاد خوشگل نبود ولی یه جورایی به دل میشست. منم همیشه عاشق لز بودم چون از پسرا به شدت بدم میاد و با دخترا راحت ترم.خلاصه منو نیوشا حسابی با هم صمیمی شدیم تا اینکه یه روز که مامانم اینا خونه نبودن دعوتش کردم خونمون. خودم قبلش رفتم حمام و یه تاپ گردنی قرمز با شورت خیلی کوتاه لی پوشیدم و مخصوصا شورت و سوتین نپوشیدم تا سینه ها و کونم حسابی خودشونو نشون بدن.خیلی اشتیاق داشتم زودتر بیاد. بلاخره انتظارم به سر رسید و در خونه رو زد. یه مانتوی کوتاه و خیلی خیلی تنگ پوشیده بود با شلوار چسب که اندام تپل و سکسی شو انداخته بود توش. مانتو و روسری شو در آورد. وای خدایا چی میدیدم. یه تاپ مشکی خیلی چسب پوشیده بود و سینه ها افتاده بود بیرون. پیدا بود که سوتین تنش نیست . براش مشروب بردم.یه ذره که دوتایی خوردیم و گرم شدیم گفتم حالا دیگه وقت رقصه. جفتمون یه ذره رقصیدیم اونم چه رقص سکسیی. وقت رقص هم چند بار همدیگه رو بغل کردیم. دیگه تو حال خودم نبودم. خسته شدو نشست منم کنار نشستم و گفتم اگه خسته شدی برو تو اتاقم دراز بکش. گفت من که تنهایی دراز نمیکشم تو هم خسته شدی بیا منم از خدا خواسته رفتم و کنارش رو تخت دراز کشیدیم و با هم حرف زدیم. منم همون طور با موهاش بازی میکردم و اونم دست به گردن من می کشید. کم کم دستشو برد پشت و یقمو باز کرد و سینه هامو آورد بیرون و گفت وایی چه سینه های بزرگی داری و سرشو برد طرف سینه هام و شروع کرد به مک زدن. منم محکم به خودم فشارش میدادم و کمرشو میمالیدم و آروم دستمو بردم پایین و زیپ شلوارشو باز کردم و کسشو میمالیدم. هنوز داشت سینه هامو مک میزد منم که حسابی اه و اوهم در اومده بود سرمو برد کنار گوشش و زیر گوششو زبون زدم. 5 دقیقه ای به همون حالت بودیم کس جفتمون خیس خیس شده بود. بهش گفتم برعکس شو و 69 کس همدیگه رو حسابی لیس زدیم. خیلی به کارش وارد بود و باچوچولم بازی میکرد. منم زبونمو میکردم تو کسشو در میاوردم.بعد از چند دقیقه گفتم این طوری فایده نداره رفتمو و از تو کشوم کیر مصنوعیو کشیدم بیرون و گفتم اول تو منو میکنی یا من تورو؟گفت اول خوشگل ترا و به سمت من اشاره کرد. منم کیرو دادم دستشو پشتمو کردم که گفت شیرین این طوری اصلا حال نمیده. بزار از جلو بکنمت. گفتم من پرده دارم.گفت خب پردتو میزنم تو که نمیخوای ازدواج کنی هر وقت خواستی برو ترمیم. منم تو عالم مستی قبول کردم. کیرو گذاشت لا پاش که به خودشم حال بده و گذاشت دم کسم. من به خیال اینکه چون دفعه اولمه آروم میکنه پاهامو گذاشتم رو شونشو و چشمامو بستم. که یهو یه احساس سوزش وحشتناک تموم تنمو گرفت. با سرعت و فشار تمام کرده بود تو کسم. به طوری که تا چند ثانیه اصلا حال خودمو نمیفهمیدم. دوباره کشیدش بیرون که دیدم تموم کیر مصنوعیو و کسم خونیه خدایی خیلی درد داشتم ولی بیشتر حال کرده بود گفتم نیوشا تورو خدا زود بکن اونم این دفعه آروم تر کردو تند تلمبه زد. همون طور که تلمبه میزد کیر به کس خودشم کشیده میشد و حال میکرد اونقدر تلمبه زد تا یه لرزش خوشایند تموم تنمو گرفت و ارضا شدم. وقتی دید ارضا شدم کیرو کشید بیرون و گفت نوبت منه. منم کیرو دستمال کشیدمو و خونمو ازش پاک کردم. به نیوشا گفتم به پهلو بخوابه و خودم برعکس خوابیدم کنارشو ته کیرو گذاشتم تو دهنمو کردم تو کسش. خیلی حشرش زده بود بالا به طوری که صداش دوباره کسمو خیس کرد.بر عکس اون من آروم آروم تلمبه میزدم تا بیشتر شهوتی بشه و منو بیشتر با صداش شهوتی کنه. وقتی حس کردم نزدیک ارضا شدنشه تند تند تلمبه زدم تا ارضا شد. هر دو مون خیلی بیحال بودیم. کنار هم دراز کشیدیم و یکم از هم لب گرفتیم و خوابیدیم. یک ساعت بعد بیدار شدیمو با هم رفتیم حمام و همدیگه رو شستیم و لباساشو پوشید و رفت. بعد از اون تقریبا هفته ای یه بار با هم لز داشتیم تا دو ماه پیش که با دوست پسرش تو خیابون دیدمشو بهم زدیم.

یک عروس هزار داماد 8


منم می میرم واسه اون کیر درازو کلفتت که به من جون میده . زندگی میده امید بودن و خنده های فردارو میده .. کامی از گاییدن کونم سیر نمی شد و دست بردار هم نبود . منم هر لحظه بیشتر از لحظه قبل داشتم با این حرکاتش کیف می کردم . -کامی جون راستی راستی که کون ندیده ای . -مال تو رو که می بینم فکر می کنم واقعا کون ندیده ام . -ای پسره بی حیا . .. این استاد تا می تونست با کون من حال کرد و به شکلهای مختلف منو گایید . طوری بهش حال دادم که دیگه تر جیح داد یه عذر و بهونه ای بتراشه و یه ما ه دیر تر بره خارج یا حداقل تا زمانی که تکلیف منو مشخص کنه . با این حرکاتی که از خودم پیش اون نشون داده بودم دیگه بهم اعتماد  کرده بود . کاری هم به این نداشت که چرا من دوست دارم با فرشاد در بیفتم . اون فقط یه کوس مفت می خواست و یه زن با حال که باهاش حال کنه و من هر روز با یه تنوع خاصی می رفتم پیشش . براش می رقصیدم و افسونگری می کردم . اونو سر حالش می آوردم . با این که خیلی از بودن باهاش حال می کردم ولی حتی حاضر نبودم که شوهرم شه . چون زندگی عاشقونه واسم مفهومی نداشت . من می خواستم نابودی فرشادی رو ببینم که عشق منو نابود کرده حتی اگه تا آخر عمرم طول بکشه . یک  ماه و نیم بعد متوجه شدم که بار دارم . این همون چیزی بود که من میخواستم . برم به خونه فرشاد در حالی که دختری منو یکی دیگه گرفته باشه و بچه از یکی دیگه داشته باشم . در حالی که باید موضوع بچه رو مخفی نگه می داشتم . کامران با این که دلش نمیومد ولم کنه  ووابسته به من شده بود رفت خارج از کشور . چون دیگه یه بچه توی شکمم کاشته بود و بهترین راه این بود که تو ایران نمونه . منم باید فرشادو می فریفتم تا حداقل برای یه بار هم که شده باهام سکس داشته باشه . من به یه بهونه ای اونو کشوندم به خونه ای که واسه زندگی مشترک ما خریده بود و همه لوازمش آماده بود . اون منتظر بود تا من یه اشاره بکنم و از دواج کنیم و منم همش بهونه می آوردم که خودمو بگیرم و روحیه ام قوی تر شه و بعد . یعنی در واقع میخواستم تکلیف بار داری من معلوم شه و ببینم می تونم تو شکم خودم حرامزاده ای بکارم که پاسخی به حرامکاریهای فرشاد کثافت باشه یا نه . حالا که موفق شده بودم می تونستم اونو تو دام خودم بندازم . آخ که چه عذابی کشیدم وقتی که می خواستم خودمو در اختیار فرشاد قرار بدم . اون شب طوری خودمو آراسته بودم و لباسای تنگ و چسبون پوشیده بودم که فرشاد یه لحظه ازم چشم بر نمی گرفت و آخرشم اونو انداختم تو دام -عزیز دلم من تشنه توام . هوس دارم . نه نگو می دونم مرد با ایمان و قانون مندی هستی ولی حالا که دارم روحیه می گیرم و اعصابم آروم میشه به من نه نگو من میخوام اعصابمو از اینی که هست آروم تر کنی . من به سکس نیاز دارم اگه بخوای نه بیاری من دیگه بد تر از این میشم .. اون که خودش از حال رفته و غرق شهوت شده بود دیگه دست به کار شد و من به شدت به خودم فشار می آوردم که این زجر رو تحمل کنم . می دونستم که دفعات بعد بیشتر به این شکنجه عادت می کنم اینو به یاد آوردم که یه بچه ای تو شکممه که از اون نیست و دارم حالشو می گیرم .. واسه این که مشکوک نشه یه خورده باهاش ور رفتم . وقتی کیرشو کرد تو کوسم چشاش یه حالت ترسناکی پیدا کرده بود که ترسیدم نکنه بخواد جرم بده . سریعتر از اونچه که فکرشو می کردم توی کوس من آب ریخت و این همون چیزی بود که من می خواستم . -عزیزم نمیدونی چقدر حال کردم -ببینم تو ار ضا شدی ؟/؟ -اووووووفففففف فرشاد جون خیلی زود تر از تو  ارضا شدم . نمی دونی چقدر اعصابم آرومه که می تونم این قدر زود به ار گاسم برسم . در چهره فرشاد غرور و رضایتو می دیدم . اون دیگه حس می کرد سلطان جسم و جان من شده . فقط تنها بدی این حالت این بود که من هوس کیر کرده بودم و دوست داشتم یکی غیر اون بیاد منو بگاد . یکی که اگه نسبت به اون عشقی در سینه احساس نکنم تنفری هم نداشته باشم . خیلی وسوسه شده بودم که برم با یکی دیگه حال کنم ولی خودمو قانع کردم که حداقل قبل از عقد باید یه خورده رعایت کنم که اگه گند کار در بیاد هیچ جوری نمیشه جمعش کرد . واسه رضایت من هر کاری می کرد . کوسمو لیس می زد . سوراخ کونمو .. زیر بغلمو .. از نوک پا تا فرق سرمو غرق بوسه کرده بود . شاید بعضی از حرکاتش هم تا حدودی لذت بخش بوده باشه ولی من از درون مثل یک سنگ بودم حالتی رو داشتم که حتی اگه بهم می گفتند فرشاد فردا میخواد بمیره خوشحال نمی شدم و می رفتم دعا می کردم تا چند سالی زنده بمونه و این من باشم که زجر کشش کنم و شاهد  مرگ تدریجی و بالاخره دق کردن اون باشم . خلاصه دیگه راحت می تونستم بچه رو بندازم گردنش . نیازی هم نبود که همراه اون برم دکتر و یهو از زبون پزشک بپره که فلان  مدته که بار داری و از این حرفا .. آخراشم میشد یه جوری مغلطه بازی در آورد . روز عروسی من فرا رسید . اون روز یه سری درد و رنجهای دیگه ای بودند که به سراغم اومدن . چقدر دلم میخواست که عشقمو جای فرشاد ببینم . در اون مجلس فتنه گری رو شروع کردم . یه لباس عروس فانتزی  تهیه کردم که خیلی از قسمتهای تحریک کننده بدنمو تو دید بندازه . شاید توی همون مجلس می تونستم پنجاه تا کیر رو واسه خودم رزرو کنم . دیگه می رفتم تا با نگاههای هوس انگیز این مردا آشنا شم .. گریه ام گرفته بود چقدر نگاه کامرانی رو که جونشو در راه عشق من داده بود دوست داشتم . با همه این نگاهها تفاوت داشت . شاید هوس چیزای دیگه رو هم داشت ولی  در نگاهش غلبه با عشق بود . شب زفاف مسخره ما هم به صبح عذاب رسید . یک بار دیگه باید شیطنت و فتنه گری خودمو شروع می کردم . چند روز بعد از ازدواج وقتی که فرشاد رفت سر کار و تدریس من نشستم و سبک سنگین کردم که از کجا و کدوم یک از این هوسبازانی که روز عروسی باهاشون گپ زده و آشنا شده بودم شروع کنم بهتر و بی دردسر تره .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 

خونه عمو2


رفتم تو اتاق مشترکم یه چند ساعتی داشتم به این کار زهرا فکر میکردم من میخواستم با ساسان داداشش از این کارا کنم اون داره با من این کارو میکنه شب شدو منو زهرا یه جوری با خجالت به هم نگاه میکردیم وقت خواب شدو من رفتم تو اتاق طبقه بالا ولی اونجا هم اتاق مشترک من با اتاق زهرا کنار هم بود خوابیدیم نصف شب بود که گوشیم پیام اومد بیداری ؟ شماره زهرا بود گفتم آری چطور ؟ گفت بیا اتاق من کارت دارم تو دلم گفتم آری جون تو کارم داری باز میخوای منو ماچ و موچ کنی ولی دلمو زدم به دریا رفتم اتاقش چراغو روشن کرد اومد نزدیک من من دیگه یقین پیدا کردم این منو چیکار داره راستش منو اون یک سال پس و پیش هستیم و اون از من بزرگتر بود گفت میدونی میخوام چیکار کنم ؟ گفتم آری فکر کنم همونی که تو آشپز خونه انجام دادی خندید گفت آری همونو میخوام بازم انجام بدم ولی این بار بیشتر از قبل گفتم ولی قبلش باید با هم حرف بزنیم ! گفت چرا دوست نداری که کسی تو رو دوست داره و میخواد ازت لب بگیره و ببوسه ؟ خیلی زبون داشت منو خر کرد گفتم نه این حرفا نیست منم دوست دارم ولی .... میدونی ؟ من در این مورد با یه پسر بیشتر موافقم ... لکنت پیدا کرده بودم زهرا هم زد زیر خنده گفت دیونه تو هم مثل منی ولی نمی دونی چطوری یه پسری رو  طور کنی تا بتونی باهاش حال کنی گفتم نه این جوری هم نیست من دوست پسر دارم ولی زیاد در مورد سکس و این حرفا با هم هنوز به توافق نرسیدیم زهرا خیلی زرنگ بود یه نگاه زیر چشمی کرد گفت همینو میخواستم بدونم که دوست پسر داری یا نه ؟!!!!! من که نفهمیدم منظورش چیه گفتم یعنی چی مگه کار بدی کردم خوب آری دوست پسر دارم تازه تو خودتم داری دوباره زد زیر خنده گفت شوخی کردم عزیزم ناراحت نشو منم دارم و حتی باهاش سکس هم کردم این که چیزی نیست الان پسر دخترا خیلی راحت هستن خلاصه آروم آروم شروع کرد به لب گرفتن از منو منم کمکش کردم و یه لب خوب ازش گرفتم لبه تخت خوابش نشستیم و چند دقیقه سکوت حکم فرما بود که زهرا به حرف اومد , ببین فرشته من تورو دوستت دارم و اینو تو خوب میدونی میخوام صاف و ساده باهات حرف بزنم و ازت نظر بخوام گفتم باشه مشکلی نیست هر چی دوست داری بگو ؛ مرسی فرشته جون راستش من تو فرانسه خیلی دوست داشتم که همیشه با هم بودیم و از این کارا میکردیم ولی تو ایران زیاد راحت نیستم شاید دیده باشی که ساسان جلو مامان بابام منو انگشت میکنه گفتم خوب آری منم میخواستم ازت بپرسم خوب شد که خودت داری در موردش حرف میزنی ادامه داد این برای این است که ساسان همیشه راحت بوده با منو سحر حتی چند بار هم منو از کون کرده ولی کسی نمی دونه اینو که گفت دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم چی ؟ چیکار کرده با تو ؟ آرو باش فرشته الان همه از خواب بیدار میشن ! خوب بیدار بشن دست خودم نبود یه لحظه برق شش فاز گرفت منو زهرا منو تو بغلش کرفت تا کمی آروم شدم زهرا حرف که زدی واقعیت داره یا داری شوخی میکنی ؟ نه به جون جفتمون راست میگم اون منو چند بار از عقب کرده برای همینه که خیلی همرای من راحته و کسی بهش چیزی نمی گه این بار نمی دونم چرا من هوس لب کرده بودم شروع کردم لب گرفتن از زهرا اونقدر این کارو کردم که خودم ولش کردم افتادم روی تختش اونم وارد اومد روی منو شروع کرد بوسیدن گردنو زیر چونه منو من تو خودم نبودم قسمت نرمی گوشمو وقتی میخورد دیگه به تمام معنا به اوج لذت رسیدم و ارگاسم شدم بی حال موندم زهرا فهمیده بود آروم کنارم خوابید چشامو بستمو خوابم برد صبح یه چیزی رو حس کردم ولی زیاد تو خودم نبودم آروم چشممو باز کردم دیدم زهرا داره سینه های منو میمالونه از روی لباس یه کمی که بیدار شدم داشتم یه جوری میشدم خودم هم کمک کردم تا بیشتر بمالونه چنان این کارش خوشم اومده بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم صدام در اومدو شروع کردم به ناله کردن اووووف زهرا جون محکمتر آخخخخخخخ بازم بمال اووووووف آههههههههه بازم میخوام بیشتر بمال زهرا دارم میام دارم میام بسه اووووو آههههه با یه تکون بازم ارگاسم شدم زهرا خیلی ماهرانه اومدو شروع کرد به لب گرفتن از من منم که بیحال بودم فقط کمی همرایش میکردم تا ساعت 11 صبح ما تو اتاق زهرا بودیم و یکی از خوبترین ساعات من بود زهرا خیلی زیبا بود و بهش نمی اومد که اینقدر سکس دوست باشه ولی خوب اینکاره بود من رفتم بیرون و یه راست رفتم حموم تا دوش بگیرم و خودمو که کثیف کردم تمیز کنم عجب شبی بود من باز دوست داشتم با زهرا از این کارا کنم تو حموم همش داشتم در این مورد فکر میکردم اصلا نفهمیدم چطوری دوش گرفتم ! من سینه های خوبی داشتم وقتی تو آینه حموم نگاه به خودم و هیکلم کردم دیدم عجب چیزی هستم که زهرا با اون همه خشگلی که داره دنبال منه یه خورده هم با خودم ور رفتم و اومدم بیرون .... ادامه  دارد .... نویسنده سامی 

چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

اولین کون دادن به پسر عمه

سالها پسرعمم بالاپایی زدن به من ابشو میاورد.فانتزی من اون زمان این بود که خودموبه خواب بزنم وشبایی که اون خونه ما بود یا من خونه اونا بعد از رفتن توجا کم کم دستشو می آورد زیرپتو وبا حوصله میکرد توشرتم اول با کیرم بازی میکرد منم مثلا خواب بودم ولی شدیدا لذت میبردم کمی که میگذشت دستشو ازجلو وزیر خایه هام میبرد به پشتم میرسون اوایل مقاومت میکردم ولی بعدا که دیدم حال میده میذاشتم پیشروی کنه اونم حسابی حوصله به خرج میداد واصلا ریسک نمیکرد که زیاده خواهی کنه باورتون نمیشه حدود سه سال از سوم راهنمایی تا دوم دبیرستان فقط درهمین سطح بود تا اینکه یه شب پیشنهاد داد مشروب بخوریم سرشب باهم رفتیم از یه جا عرق گرفتیم اوردیم با مزه وخرت وپرت خوردیم وخوابیدیم من بودم و اون ویکی از دوستاش و داداشم به ترتیب توی اتاق خوابیدیم اون اول من به موازاتش بعد دوستش وبعدم داداشم. کمی که گذشت دیدم پتو داره تکون میخوره من که برای این لحظه ثانیه شماری میکردم کونمو کمی عقب دادم دستشومالید روی کونم منم تپل وخوش هیکل بودم وکون کم مویی داشتم خلاصه اولین باری بود که بی مقدمه سراغ کونم رفت یه کم که مالید دستشو دادتوی شرتم ضربان قلبم بالا رفت و دهنم خشک شد خجالت میکشیدم اما دوست داشتم امشب به بهانه اینکه مستیم وچیزی حالیمون نمیشه کمی خط قرمزا رو رد کنم با سوراخم وررفت بعد حدود سی ثانیه هیچ حرکتی درکارنبود خودشوکه بهم نزدیک کرد فهمیدم تواین مدت لخت شده بود حالا سرکیر گرمش روشورتم ومقابل سوراخم بود دوست داشتم هرچه زودتر کیرشو میدادلای پام باحوصله شرتمو تا نصفه دادپایین یه شورت قرمز ازجنس مایو اسلیپ وفوق العاده محرک سرکیرشو تف زد واروم لای پام گذاشت خودشو چسبوند به پشتم منم کمی قنبل کردم تا راحت تر همه کیرشو احساس کنم کمی.لاپایی زد دوباره سرکیرشو گذاشت دم کونم یه کم که فشارداد خودمو جمع کردم ترسید دوباره شروع به نوازش کرد میگفت پاشوبریم حموم منم خودمو به خواب زده بودم وجوابشو ندادم یه باردیگه سعی کرد بکنه توکونم ریتم نفسای هردومون عوض شده بود وضربان قلبمون بالا رفته بود ولی همه چیز درسکوت کامل انجام میشد تا مبادا دونفردیگه بفهمند ازدادشم مطمین بودم خوابه ساعت یه رب به دو بامداد بود ولی فک کنم دوست پسرعمم هنوز بیداربود به هرحال اینقد شهوتی شده بودم که برعم اهمیت نداشت خلاصه پسرعمه باکلی تلاش والبته کمک من تونست برای اولین بعر معامله شو بفرسته تو یه سوزش عجیب باعث شد سریع کونمو جمع کنم خودشم فهمید که زیاده روی کرده اما چون پوزیشنمو عوض نکردم وشورتم هنوز پایین بود فهمید بدم نمیاد کار ادامه پیدا کنه برای اینکه صدای نفسام نفر کناریمو که پشتش به من بودرو بیدارنکنه سرمو کردم زیرپتو یه باردیگه پسرعمم سرکیرشو تف زد این با ماهیچه هامو ریلکس کردم بایه فشار کونم همه کیرشو دربرگرفت احساس پی پی کردن داشتم همونجوریکه کمرشوفشارمیداد به کونم صدای نفساش عوض شد وکونم گرم شو ابشو ریخت تو وکیرشو کشیدبیرون بوی منی درفضا پیچید خیلی ماجرابهم حال داد دوست داشتم یه کم طولانی تر میشد چرخیدم به سمت پسرعمم شرتمو بالا کشیدم ولی شلوارمو نه درحالی که پسرعمه هه آبش اومده بود من دراوج لذت رها شده بودم قضیه هنوز تموم نشده بود حالا خداخدا میکردم دوست پسرعمه ازقضیه باخبرشده باشه حدسم درست بود درادامه اتفاقاتی افتاد که از اصل ماجرا جالب تربود دریک اپیزود دیگه ماجرای نیمه دوم شب رو با جزییاتش براتون میگم این یه داستان واقعیست نه خیالپردازی و فانتزی نظرات شما منو درنوشتن نیمه دوم شب تشویق میکنه

بهناز 5


- الو.سلام.
- سلام خانوم زيبا.من سر همون كوچه هستم كجا بيام عزيزم.
- من انتهاي كوچم اينجا جاي پارك پيدا كردم.بيايناينجا لطفا.
- چشم الساعه ميام.
بفاصله چند ثانيه1پژمان سوار بر 1 زانتيا سفيد تو ديد بهناز قرار گرفت..... پژمان به محظ رسيدن به نشانه ادب از ماشين پياده شد.1 لباس پاييزه ست سبز روشن واقعا جذابش كرده بود..بعد از تعارفات معمول 2 نفري سوار ماشين پژمان شدند.
- ببخشيد عزيزم معطل شدي.
- خواهش ميكنم.
- عزيزم تو چرا روز بروز زيباتر ميشي.ميترسم اين روند ادامه داشته باشه تا چند وقت ديگه به عنوان خدمتكارم قبولم نكني.
- از دست تو پژمان .تو اين زبونو نداشتي چيكار ميكردي؟
هيچي عزيزم اونوقت نميتونستم تورو داشته باشم.
- حالا اين الهه زيبايي ميگه كجا برم.
- شما پيشنهاد داديد بريم بيرون ظاهرا آقاي پژمان خان.
- پس اگر موافق باشي اول ميريم تجريش من 1 سفارش لباس داده بودم اونو ميگيريم بعد ميريم 1 جاي دنج با هم گپ بزنيم.
- خوبه موافقم.
رفتار صميمانه پژمان باعث شد اون استرس و دلهره بهناز كم كم جاشو به 1 جور راحتي و نزديكي بده.بعد از پارك ماشين 2 نفري به سمت يكي از پاساژهاي تجريش كه پژمان سفارشو اونجا داده بود رفتن . پژمان بعد از 2ـ1 قدم به بهونه اين كه اينجا عابر زياده و تنه زياد ميزنن و..اجازه خواست دست بهنازو بگيره.بهنازم با اين كه 2به شك بود چون فرصتي براي آوردن دليل براي عدم اينكار نداشت پذيرفت .هنگام راه رفتن بهنازازاين كه كاملا دستش دور دسته پژمان بود و گاها بدناشونم بهم برخوردايي داشت احساس خجالت كرد.اما سعي كرد به روي خودش نياره.2 نفري لباسو گرفتن و بعدماشين پژمان به سمت يكي از رستوران كافي شاپهاي شيك شميران به حركت در آمد.حين رانندگي پژمان به بهانه اين كه رنگ لاك ناخونهاي بهنازو ببينه باز دست بهنازو گرفت و سعي كرد با حرف زدن خودشو به اون راه بزنه و بروي خودش نياره كه دست بهنازو رها نكرده هنوز.بهناز هم كه اول احساس مواذب بودن ميكرد كم كم به اين شرايط عادت كرد.وقتي ميخواستن پياده شن براي رفتن به داخل رستوران پژمان 1 بوسه به دست بهناز زد و گفت واقعا امروز خيلي خوشحالم كنارمي.بهنازم كه كاملا تحت تاثير پژمان بود عملا متوجه جسارت ناگهانيه پژمان در بوسيدن دستش نشد و تشكر كرد.
در رستوران كلي حرف زدن . كاملا با هم راحت بودن . همديگرو به اسم كوچيك بدون عناوين رسمي خطاب ميكردن.حتي حين باز كردن در نوشابه قوطي وقتي بهناز به پژمان گفت ناخونام ميشكنه تو برام باز كن و با اين جواب پژمان كه واي چه خانوم سوسولي مواجه شد اين جواب و داد كه همينه كه هست از سرتم زياده.پژمانم در جواب گفت معلومه عزيزم . سرمم ميدم براي اين خانم.كه با خنده بهناز مبني بر رضايتش از حرف پژمان همراه شد.خلاصه اون 2 نفر حسابي سرگرم هم شده بودن . بعد از رستوران گشتن بيرون و آب ميوه خوردن و...در حالي كه تمام اين اوقات دسته بهناز دست پژمان بود و حتي پژمان كه جسارت بيشتري پيدا كرده بود حالا آرو م آروم با دستاي بهناز بازي ميكرد .دست بهنازم كه انگار تشنه اين محبت ناشناخته شده بود حتي براي زماني كه پژمان ميخواست دندرو عوض كنه و ناخواسته دستشو رها ميكرد از دست بهناز براي دست پژمان دلتنگي ميكرد.
در نهايت پژمان بهنازو به همون خيابون رسوند تا بهناز كم كم عازم منزلش شه.
- واقها ممنون كه اومدي عالي بود.
- خواهش ميكنم پژمان عزيز.
- ميتوني فردا استراحت كني اگر امشب خسته شدي.
- نه فردا عروسي دختر دوستم دعوتم قراره مهرناز بياد خونمون بريم.
- كجا هست؟
- باشگاه ..... طرفاي ميني سيتي.
- پس دور بهتون .شب خطرناكه موقع برگشتن اونم 2 تا زن.
- با ماشين نميريم با آژانس ميريم.
- با آژانس اونم اون وقت شب . نه عزيزم به اين آژانسيا نميشه اعتماد كرد.اگر اجازه بدي من ميام دنبالتون.
- آخه اونطوري كه.....
- تعارفو بذار كنار.فقط بگم پوله آژانسو ميگيرما.
- (با خنده )اگر تونستي بگير عزيز.
- حالا چشاتو ببند بهناز كار دارم.
- چرا؟
- تو ببند تا بگم. اينقدرم سوال نكن.
- باشه.
به محض بستن بستن چشاي بهناز پژمان 1 بسته كوچيك از داشبورد در آورد و داد دست بهناز بعد از تاريكي هوا و خلوتي خيابون استفاده كرد و آروم لبشو روي لب بهناز ساييد و گفت تقديم به دوست عزيزم.شايد پژمان بهترين زمان و براي اينكار انتخاب كرده بود چون شايد هر وقت ديگه اينكارو ميكرد شايد با مخالفت بهناز مواجهه ميشد اما الان چون اينكار همزمان بود با دادن كادو(1 مجسمه زن برهنه در آغوش معشوقش كه در سفراي خارجيش گرفته بود) عملا بهنازو تو رو در واسي قرار داد.بهتازم سعي كرد طوري وانمود كنه كه انگار هيچي نشده . ضمن تشكر از ماشينش پياده شد و به سمت خونه مادرش براي برداشتن پدرامو حركت به منزلش عازم شد...... اونشب مهناز با فكر و خيال كمتري خوابيد.طرفاي 10صبح بود كه با صداي زنگ تلفن خونه بيدار شد.مهرناز بود.